یکشنبه ۴ اکتبر ۲۰۰۹

یک توضیح

پس از ارسال پست پایان یک رویا بیش از هر چیز توقع دریافت دلداری از همزبانان عزیزم را داشتم که به زبان نروژی به قدر کافی همدردی شده است با من در این مدت. این را به مزاح نمی گویم. از اساتید دانشگاه گرفته تا خود پلیس شهر نارویک که فقط باید نامه را به من ابلاغ می کرد، همکارانم در محل کاری که تازه یافته بودمش و دوستان نروژی فراوانی که در شهر دارم. خیلی از آنها از من به خاطر رفتار دور از عقل دولتمردانشان عذرخواهی هم کرده اند. یاداشتهای فراوانی به زبان فارسی برای من ارسال شد که متاسفانه از برخی از آنها بوی تعفن کینه و نفرت استشمام می شد.

برای همه این سوال پیش آمده بود که من کی هستم. جواب خیلی ساده است. کافی بود زحمت می کشیدند و در گوگل نام من را جستجو میکردند. من یک محققم. خیلی ساده. نه مزدور کسی هستم و نه از عوامل کسی. نه بورس تحصیلی دارم و نه از جایی حقوق می گیرم. من یک مهندس ساده هوافضا هستم که سالها در کشورم جان کندم تا زنده بمانم که زندگی کردن با حقوق مهندسی فقط یک لطیفه است. مثل خیلیهای دیگری که راه دزدیدن را بلد نیستند وقتی برای ادامه تحصیلات راهی خارج از مرزهای ایران شدم این کار را با فروختن لوازم منزل و ماشین رنوی درب و داغانم و قرض گرفتن از اقوام انجام دادم. در نروژ برای گذران زندگی در یک خانه سالمندان مخصوص افراد ناتوان ذهنی کار می کردم و یک لقمه نان سر سفره خانواده ام می بردم. من یک عاشق فضا بودم و هستم.

دوستی ماجرای من را دروغی پنداشته بود چون در بررسیهای ایشان نامی از من در لیست مقالات علمی نیافته بود. دوست خوبم دلیلش بر می گردد به اینکه من تازه داشتم دوره فوق لیسانسم را می گذراندم. دوست دیگری من را به همکاری با دولت ایران متهم کرده بود. اولا که منظور ایشان را از اتهام!! در این مورد خاص نیافتم چه اگر زندگی کردن و کار کردن در ایران اتهام باشد، هفتاد میلیون متهم حی و حاضر در ایران داریم.

قلبم درد گرفته است. حوصله ندارم اما لطفاً قبل از اینکه قلم بچرخانید و دهان باز کنید کمی تحقیق کنید. مسئولیت دارد حرف زدن و نوشتن. بی خود نیست که در همه اندیشه ها حرف و کلمه بار معنایی خاصی دارد.

در این نوشته نمی خواستم که خودم را منزه کنم. اما حالا که دوباره آن را میخوانم کمی خودخواهانه به نظرم رسید. به هر حال عذر تقصیر. حال خوبی ندارم. زندگیم را خرج کرده ام و در حالی راهی بازگشت به ایرانم که دیناری در کیسه نیست. نمی دانم چه باید بکنم. خدا رحم کند.

جمعه ۲ اکتبر ۲۰۰۹

پایان یک رویا

سالها وقتی صفحات پر رمز و راز وب را در برابرم باز می کردم قبل از هر چیزی سراغی از آخرین اخبار آژانس فضایی اروپا می گرفتم. کار کردن در این مرکز پر هیایو برای من یک آرزو بود که سال گذشته راهی برای برآورده شدنش پیدا شد. اما خیلی زود دژخیمان آرزو بر باد ده نور را دید و راه را به آتش کشید.

امروز که برایتان می نویسم چند روزی از دریافت نامه وحشتناک پلیس نروژ گذشته است که مرا به جرم ایرانی بودن و سابقه کاریم محکوم به اخراج کرده اند. یک بار دیگر زمین و زمان دست در دست هم دادند تا من از صفر شروع کنم، کاری که به انجامش عادت دارم. دوستی میگفت تو بدشانس ترین بازنده دنیا هستی ولی خودم معتقدم من خوش شانس ترین آدمی هستم که سرش پر است از عقاید بزرگ. آیا کسی پیدا می شود که به مردی با عقاید باور نکردنی گوش فرا دهد.

ناراحتم، عصبانی هم همچنین اما ناامید هرگز. به دنیا آمده ام که جست خیز کنم پس ادامه خواهم داد.

دوم اکتبر 2009
آخرین روزهای زندگی در مدار 68 درجه شمالی

پی نوشت: دوباره باید از مرز رد شوم!!!!!

چهارشنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۹

نروژیها دوباره قرمز را برگزیدند


"چهار سال جدید" اولین کلام هیجان انگیز ینس استولتنبرگ (Jens Stoltenberg) رئیس حزب کارگر نروژ و نخست وزیر فعلی این کشور پس از اعلام نتیجه انتخابات بود. حزب کارگر بار دیگر با کسب بیشترین تعداد کرسی مجلس این کشور همراه با سایر احزاب چپ نروژ اکثریت قرمز (رنگ چپ ها در نروژ) را به دست آوردند. به این ترتیب نروژیها به سیاستهای سوسیالیسیتی و دموکراتیک احزاب سرخ این کشور که یکی از بهترین عملکردها را در اروپا در زمان بحران اقتصادی از خود نشان داده بودند بله گفتند تا چهار سال دیگر سرخها سکان کشور ثروتمند شمالی را در دست گیرند.


من به عنوان یک ایرانی با حسرت به تبلیغات، کًرکًٌری خواندنهای قبل از رای گیری و اعلام نتایج نگاه میکردم و برای خودم و جوانان امیدوار کشورم آه می کشیدم. یکشنبه این هفته قرار است شام میهمان یک دوست نروژی باشم که اهل بحث سیاسی است. تعداد زیادی سوال درباره سیستم سیاسی نروژ دارم که به محض اطلاع به شما خبر رسانی خواهم کرد. همین قدر بدانید که در این کشور مردم به جای رای دادن به افراد به احزاب رای می دهند و احزاب با توجه به تعداد کرسیهای کسب کرده افراد را راهی مجلس می کنند. مجلس در اولین نشستهای خود رئیس دولت را انتخاب خواهد کرد که طبیعتاً رئیس حزب برنده انتخابات خواهد بود. نخست وزیر انتخاب شده وزرا را انتخاب و به محلس معرفی میکند. با توحه به سیستم گفته شده همکاری خیلی خوبی بین دولت و مجلس وجود دارد. نمایندگان احزاب اقلیت هم بی کار نیستند و دائم دولت را آنالیز و عیب گیری می کنند و در حقیقت چشم و گوش مردم برای نظارت بر دولت خواهند بود. نکته مهم این است که صاحب اختیار واقعی (واقعی واقعاً) مردم هستند و همه برای ادامه بقای سیاسی باید برای مردم و نه هیچ کس دیگر خوش رقصی نمایند.(برای ما ایرانیها عین خواب و خیال می مونه. مگه نه!)

یکشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۰۹

نامه ای به برادر داغدارم

عزیز دلم، برادرم، پاره تنم

نمی دانم چند روز، ماه و شاید سال دیگر این نامه من را بخوانی اما اینها حرفهایی است که امروز می خواستم برایت بگویم اما گریه امانم نداد. می نویسم برایت پس همه را. نوشتنشان هم راحت نیست هرچند، وقتی شانه های آدم می لرزد و اشک صفحه مونیتور کامپیوتر را تار کرده است.

امروز به راستی روز وحشتناکی برای من بود. خبر را که شنیدم به یاد قد رشید و قامت استوارت افتادم که الان لابد خرد شده زیر بار گران این خبر لعنتی. به یاد چشمهای همیشه سرخت افتادم که الان حتماً خون می بارد از آن همه زیبایی مردانه اش. به یاد قلب کوچک و مهربانت که چگونه این همه مصیبت را در خود جای خواهد داد. تلفن که زدم به تو از صدای لرزانت قلبم از حرکت ایستاد. مرگ برای خودم آرزو کردم که نبینم خرد شدنت را. تو قرار بود عصای پدر پیرمان باشی و تکیه گاه برادرانت و الان می دانم که هر سوی را به یافتن مأمنی می کاوی. کاش پرواز آموخته بودم تا به سوی تو پر می کشیدم و زیر بالت را میگرفتم. کاش سخن گفتنم آمده بود وقتی زار زار گریه ات چهار ستون بدنم را لرزانده بود و تسلی داده بودم آن برادر عزیزم را. کاش پیشت بودم ....

هیچگاه پیشت نبودم، این را خودم خوب میدانم. همیشه این اختراع لعنتی گراهام بل بوده که من و تو را به هم پیوند داده. چه زمانی که تازه مردی شده بودی و هر جایی سرک می کشیدی تا زندگی را با کام خودت مزه کنی و اگر بودم کنارت چقدرحکماً راه و رسم زندگی به تو می آموختم و چه زمان درس خواندنت در آن غربت ماتم زده. همان جایی که قلبت را تسخیر کرده بود آن شاهزاده خانم قصه ها و تو را تا کنار ضامن آهو برده بود بارها و بارها، و من چه زود می فهمیدم که تو باز هوای خراسان نفس می کشی و پنجره طلا لمس می کنی وقتی به من زنگ میزدی. عطر دل انگیز شادی و رهایی را در هر بازدمت استشمام می کردم از میان سیم های خشن مسی خط تلفن که در برابر عشق بزرگ تو موم میشدند و احساس زندگی را در گوش من زمزمه میکردند و تو چه لطیف و شاعرانه سخن می گفتی از الهه زندگیت و من قدرت عشق را می دیدم که برادر عزیزم را تسخیر می کرد و چقدر کور بودم. چه ابلهانه برایت برنامه می ریختم و از عشق، کیمیایی که خود مسخرش بودم پرهیزت می دادم تا آن روز که تو خود بر من نهیب زدی که قدم در راه من پیش می روی و مظلومانه پرسیدی که از چه چیز گریزت می دهم.

همیشه آرزو داشتم روز وصلت خدمتگزار میهمانانت باشم و تو را با افتخار به همه نشان دهم که آن طفل کوچکی که خدا او را دوباره به من داده بود در خردسالی، آن برادری که همیشه حسرت داشتنش را داشته ام امروز شاه دامادی است برازنده و قلبها را از حرکت باز می دارد. نبودم اما آن روز که ضامن آهو قرار بود ناظر و ضامن پیوند مبارک تو باشد با لیلی مهربانت. مجنون شده بودی و باز چه مظلومانه از من تاریخ سفر به ایران می خواستی و من چه احمقانه همه دربها را به رویت بستم. تو آنجا تنها بودی و من اینجا غمگین.


امروز که شنیدم بالهای تازه عروس زیبایت پر پرواز در آورده اند و بسان پریان راه آسمانها را در پیش گرفته و تو برای سفر زندگی تنها مانده ای دوباره، باز حسرت کنار تو بودن قلبم را فشرد. بهرام عزیزم، نور چشمم، برادرکم کاش کنارت بودم تا برای گریه کردن شانه ای داشته باشی. کاش کنارت بودم تا من هم برای گریه کردن شانه ای می داشتم. امروز دوباره هر دویمان در تنهایی و دور از هم گریستیم، این بار اما هر دو خون می گریستیم.

سه‌شنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

ساعت پنج و سی و چهار دقيقه

"تقدیم به همه کسانی که طعم آزادی را با هیچ مطاعی عوض نمی کنند"

با عجله به ساعتش نگاه کرد و عدد پنج و سی و چهار دقیقه را برای لحظاتی به خاطر سپرد، بعد صدای وزوزی را شنید که به او نزدیک می شد و ناگهان انگار دکمه توقف دنیا را زده باشند. همه چیز متوقف شد فقط همان صدای لعنتی وزوز بود که داشت مغزش را می خورد و بنای قطع شدن هم نداشت. حالا تو گویی همه فرصتهای دنیا را به او داده بودند. زمان طولانی و کش دار شده بود. انگاری در ساعت پنج و سی و چهار دقیقه گیر کرده باشد، نمی دانست در این توقف اجباری در زمان، نیازی به نفس کشیدن هم دارد یا نه.

اگر خواهرش، مرضیه اینجا بود حتماً دوباره کولی بازی در می آورد و جیغ و داد راه می انداخت. اصلاً همیشه وقتی بازیشان به جاهای حساس و بزن بزن می رسید این دخترک لوس با ننر بازهایش همه چیز را خراب می کرد. حالا هم همون لحظه حساس بازی بود اما این بار خیلی واقعیتر. نکند مرضیه یادش برود که فردا قرار دندانپزشکی دارد. قرار او را که باید لغو کرد اما مرضیه وضع دندانهایش خیلی خراب است و خودش هم کم حواس، شاید سر قرار نرود. مادر را بگو که بیچاره چه قصه ای خواهد خورد. چه آرزوهایی برایش داشت. یادش افتاد نگاه گرم مادر را در آخرین دیدار و اینکه دست بر سرش کشیده بود. دلش می خواست همان جای سر خود را لمس کند. اما در زمان متوقف شده که نمی شود دست و پا را تکان داد. دید مادرش را که می خندد. خندید او هم. احساس بهتری داشت حالا که مادرش آمده بود برای دیدنش. چطور آمده این همه راه را؟ اصلاً کی به او خبر داده؟

ناگهان زمان به کار افتاد. اولش قدری کند بود ولی بعد عادی شد. حالا دوباره صدای جیغ و داد مردم بود که شنیده می شد. پیرمردی فریاد کشید "نفس کشید، برگشت". حالا چرا داد می زد. بعد دید که آسمان نزدیک شد. روی دست مردم بود. حس خوبی بود مثل وقتی که پدر خدابیامرزش در زمان بچگی با او بازی پرواز می کرد. حالا اگر مادر اینجا بود دوباره با آن چشمهای مهربانش چشم غره ای می رفت که آخه مادر جان پدرتون آمرزیده شده هست، چون برای خدا جون داده. خود مادر در خواب دیده بود که پدر با آن لباسهای سوراخ سوراخ در بهشت ایستاده. یاد اولین نمازی افتاد که کنار دست پدر خوانده بود و چقدر جایزه گرفته بود بعدش. اما اصلاً اونها در مقایسه با دوچرخه ای که بعد از اولین روزه اش گرفت چیزی نبود. دوباره خنده اش گرفت.

اولش فقط سوزش خفیفی بود که اصلاً هم آزار دهنده نبود. وقتی هم که در زمان گیر کرده بود، اصلاً دردی نداشت. اما حالا درد داشت فزونی می گرفت. نمی دانست چرا باید این جوری شود. حالا زمان داشت جبران مافات می کرد و با سرعت پیش می رفت. احساس فشردگی می کرد. انگار کسی دائم به جلو فشارش می داد در حالیکه در مقابلش دیوار بزرگی بود. زندانی شده بود باز هم در زمان. این بار بین زمان و تقدیر. زمان قصد داشت او را با سرعت جلو برد و تقدیر اما می خواست که زمان با سرعت او هماهنگ شود. زندانی شده بود. یادش افتاد که همیشه این حس لعنتی زندانی شدن را داشته است. بعدازظهرهای طولانی و گرمی را به خاطر آورد که باید کنار دست مادر یک ساعتی می خوابید و یا صبح های خنک و دلچسب بهاری که باید به معلم تاریخش گوش می داد تا بیاموزد که زورگویان و قلدران چقدر ستمگر بوده اند و چگونه ایرانیها همیشه برای آزادی جنگیده اند. حالا هم او آرزوی آزادی داشت.

دوباره زمان متوقف شد و اما این بار تقدیر به راه خود می رفت. احساس کرد دارد کشیده می شود. داشت کش می آمد درست مثل گربه ای که هر روز برایش سهمی از رزق خود را کنار می گذاشت. به کبوترها فکر کرد که فردا ظهر کسی برایشان دانه نخواهد پاشید. حتماً مادر خوشحال خواهد شد که از شر کثافتکاریهای آنها خلاص می شود. اگر مادرش اینجا بود شاید برایش آب قند درست میکرد. تشنه اش بود. هوس چند قطره ای آب داشت. صدای طبل و سنج در سرش لانه کرد و دستهای هزاران آدمی که بالا آمده بود. لباسهای سیاه و بوی گلاب. چشمهای خیس و مهربان حاج آقا که داشت بر سرش می کوبید. بوی عاشورا به مشامش خورد. چشم برگرداند، هااای پدر آمده بود. بوی گلاب می آمد. پدر تنها نبود. خیلی ها با او آمده بودند. خیلی کش آمده بود. درد عمیقی در جانش زوزه می کشید. آرزوی آزادی داشت. صدای طبل و سنج می آمد. بوی عاشورا را به وضوح استشمام می کرد. "یا حسین..." بر زبانش جاری شد.

حالا آزاد شده بود...

زمان و تقدیر دوباره هم آوا شدند. "یا حسین... یا حسین" صدای مردم بود که گوش کر می کرد. "آقا تمام کرده.. بیخود ندوید" صدای پیرمردی بود که از اول سعی داشت جای گلوله را محکم نگه دارد. "ببرینش اون طرف" همان پیرمرده فرمان داد یود و همه اطاعت کرده بودند. صدای مردم هر لحظه بیشتر می شد. بوی عاشورا می آمد.

دوشنبه ۲۲ ژوئن ۲۰۰۹

به چکاوک اما نتوان گفت مخوان


انالله و اناالیه راجعون


می توان رشته این چنگ گسست
می توان کاسه آن تار شکست
می توان فرمان داد، هان ای طبل گران خاموش مان
به چکاوک اما نتوان گفت مخوان
..........................................
همین، تمام شد.

خداحافظ انسانیت

دوشنبه ۱۸ مهٔ ۲۰۰۹

هفدهم ماه می، روز ملی نروژ

اگر در تاریخ حدود 630 سال به عقب برگردیم، نروژ را کشوری فقیر، ضعیف و ناتوان خواهیم یافت که به تازگی از کابوس سیاه طاعون فراگیر خلاص شده بود. در چنین وضعیت فلاکت باری نروژ و دانمارک به توافق رسیدند که دو کشور توسط یک حکومت مرکزی اداره شود. ابتدا قرار بود تساوی حقوق بین دو ملت برقرار باشد و نروژیان نیز در سرنوشت سرزمین خود دخالت داشته باشند. اما به تدریج این توافق کم رنگتر و کم رنگتر شد تا جایی که در سال 1536 نروژ رسماً بخشی از سرزمین دانمارک شد. البته دانمارکیهای باهوش حواسشان بود که باید در ازای این الحاق ذلت بار امتیازاتی به نروژیان مخصوصاً طبقه زمین دار نروژ اعطا نمایند. از این رو می بینیم که در آن روزگار اوضاع اقتصادی مالکان نروژی از همتایان دانمارکی خود به مراتب بهتر بوده است.

در جریان لشکرکشیهای تاریخی ناپلئون بناپارت، دانمارک به هواداری بناپارت به ظاهر پیروز درآمده بود. از این رو پس از شکست ناپلئون به دست متحدین، شورای تقسیم غنائم تصمیم می گیرد تا سرزمین نروژ را از دانمارک جدا کرده و به عنوان خسارت جنگی به سوئد تقدیم نماید. اما در همین زمان برخی از روشنفکران نروژی به این فکر می افتند که دوران ذلت این سرزمین تمام شده و اکنون زمان این فرا رسیده تا نروژ به یک کشور مستقل با قانون اساسی دموکراتیک تبدیل شود. پاره ای از آنها در قریه ایدزوول واقع در شمال اسلو گرد هم آمدند و سرانجام در هفدهم مای 1814 قانون اساسی نروژ را تصویب کردند. این قانون اساسی الهام گرفته از قانونهای اساسی و دموکراتیک فرانسه بعد از انقلاب و ایالات متحده آمریکا بود. نروژ رسماً اعلام استقلال کرد و قانون اساسی خود را منتشر نمود. اما پادشاه سوئد مایل به از دست دادن این سرزمین جدید نبود. به همین دلیل پس از کش و قوسهای فراوان لشکری را عازم نروژ فاقد نیروی نظامی کرد و شورشها سرکوب شد. اما نروژیان اجازه یافتند تا قانون اساسی خود را داشته باشند به این شرط که نماینده پادشاه سوئد بر آنها حکومت کند.

اکثر نروژیها از این دوران به تلخی یاد می کنند چون بر خلاف اتحاد با دانمارک، این اتحاد جدید به زور به آنها تحمیل شده بود. برخی از هنرمندان و شاعران با عشق به نروژ آزاد شروع به نگارش اشعار، داستانها و نقاشی تابلوهای زیبایی با مصادیق وطن دوستی و با تأسی از طبیعت و خصوصیات مردم نروژ کردند. در این میان اشعار هنریک ورگلاند و بیورنسیرن بیورنسن بیشترین تأثیر اجتماعی را داشته است. نماینده دولت سوئد و شخص پادشاه سوئد تلاش بسیاری برای سرکوب این هنرمندان به کار بردند اما هنر جاری شده آنها بسان جویباری کوچک رخنه عظیمی در سد قدرت سوئدیها به وجود آورد.

در 17 مای سال 1870 اولین راهپیمایی پسرکان مدرسه ای در نروژ با ایده بیورنسن انجام پذیرفت که منشاء حرکت بسیار بزرگی در سالهای بعد بود. حرکتهای آرام مردمی سرانجام در سال 1905 کار خود را به سرانجام رساند و نروژ رسماً استقلال خود را به دست آورد. اکنون نروژیان فقیر و ضعیف بعد از حدود ششصد سال مجدداً می توانستند با سربلندی نام سرزمینی را کنار اسم خود قرار دهند که به زودی تبدیل به یکی از قدرتهای اقتصادی تأثیرگذار جهان گشت و همه این رفاه و امنیت تنها در سایه دموکراسی و رعایت قانونی به دست آمده که نروژیها به آن افتخار می کنند.

هر سال در هفدهم ماه می در همه شهرها و روستاهای نروژ مردم با برپایی مراسمی که نقش اصلی آن را کودکان بر عهده دارند، به جهان نشان می دهند که روز ملی می تواند فارغ از سان نظامی و قدرتنمایی سلاحهای مخوف برگزار شود. هر سال در این روز قدرت واقعی و اصیل مردم به رخ دیکتاتورهای جهان کشیده میشود. روز ملی نروژ بی چون و چرا در اختیار کودکان است. مردم بسان سال نو بهترین لباسهای خود را بر تن کرده و در میدان اصلی شهر گرد هم می آیند. موزیک، بستنی و ساندویچ سوسیس به عنوان نماد نروژ ارکان اصلی این گردهم آیی است. به یک مقام رسمی اجازه داده می شود حدود 10 دقیقه سخنرانی کند و نه بیشتر. در این روز بیشتر مردم ترجیح می دهند با لباسهای محلی و به سبک قدیم خود را بیارایند. بوناد که نام لباس محلی نروژیها است در چند روز قبل از 17 مای تبدیل به کالای اصلی فروشگاه ها می شود.

در یک کلام می توان گفت که روز ملی نروژ روز جشن ملی است. همه شادند و جشن می گیرند. پرچم نروژ در هر خانه ای برافراشته و در دست هر کودکی دیده می شود. روز ملی نروژ روز تصویب قانون اساسی این کشور است.

تصاویری از روز ملی نروژ در تروندهایم (خرچنگ زاده)

اطلاعات بیشتر در مورد روز ملی نروژ