۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

پرواز

صدای میهماندار پرواز هفتگی ایران ایر از تهران به گوتنبرگ (و یا آن جور که سوئدیها می گویند یوتبر) که داشت با انگلیسی افتضاحی دربهای خروج اضطراری هواپیما را معرفی می کرد، افکار مرا دوباره پریشان کرد. این دیگر خیلی واقعی تر از کابوسهای چند ماه اخیر بود و من رسماً داشتم ترک وطن می کردم. قلبم فشرده شد و به وضوح صدای شکستن و پاره شدن ریشه های عمیقی را شنیدم که مرا به خاک عزیزی وصل کرده بود.

همیشه تصورم از شنیدن چنین حرفهایی یک نوع فیلم بازی کردن بود، ولی آن دوشنبه کذایی در صبحگاهان نه چندان خنک یک تابستان داغ و در فرودگاه امام به همه خنده های موذیانه خودم در قبل لعنت فرستادم. چشمهای پر اشک مادرم و سفارش های تا لحظه آخرش برای اینکه خودم را خوب بپوشانم برای من که همین چند روز پیش مرز 35 سالگی را درنوردیده بودم ملغمه عجیبی از خنده و گریه را به ارمغان آورده بود. اشکم سرازیر شد، اما آن مرد خشن درونی تندی اشکهایم را پاک کرد و به یادم آورد که مرد گریه نمی کنه، مخصوصاً اگر همسر غمگینش کنارش نشسته باشد.

داشتم سعی می کردم کلماتی برای دلداری همسرم شبنم پیدا کنم که غرش موتورهای هواپیما آن ترس قدیمی از پرواز را به سراغم آورد. پنجه هایم به دسته صندلی قفل شد و با همه توانم سرم را به پشتی صندلی فشار دادم. همه معادلات پرواز و ضرایب ایمنی ساخت هواپیما که لامصب همیشه حدود یک در نظر گرفته می شود به سرعت از جلوی چشمانم گذشتند. روزهای کارآموزی در آشیانه تعمیرات ایران ایر را به خاطر آوردم و تا آخر باند به آن پوسته نازک فلزی فکر کردم که الان مثلاً قرار بود از من محافظت کند. یاد دکتر ابراهیم زاده افتادم و درس طراحی بدنه سازه های هوایی و آن پیچ های کوچکی که الان این موتور عظیم کنار گوش من را به آن بال لرزان و پر کاهی وصل کرده بود. فشار خونم به وضوح بالا رفته بود و عرق سردی بر بدنم نشسته بود. ماهیچه هایم را تا جایی که می شد منقبض کردم و یک بار دیگر تمام حرفهای میهماندار هواپیما درباره درب های خروج را در ذهنم دوره کردم.

ناگهان به یاد شبنم افتادم. احساس گناه عمیقی به سراغم آمد. در تمام لحظاتی که داشتم خودم را برای یک نجات هوشمندانه در اثر سقوط احتمالی هواپیما آماده می کردم به کل از یاد برده بودم که باید نقشه را برای دو نفر طراحی کنم. به آرامی و با شرمندگی عضلات منقبض گردنم را به سمتش گردانم و در همان لحظه دایره فوت پس از دعای او به سمت من رسید و هوای معنوی آرامش بخشی را بر صورتم پاشید. او داشت یک سفر امن و خوش برای همه آرزو میکرد و دعایش را به رسم سنت بر همه فوت می کرد.

آرامش عجیبی با آن نسیم معطر بر من مستولی گردید و در همان لحظه چرخهای غول آهنی سفید رنگ ما از زمین کنده شد. حس خوب پرواز و رها شدگی من را در خلسه بی نظیری فرو برد. شل شدم و در صندلی نرم خود فرو رفتم. بی اختیار زمزمه کردم خداحافظ. خداحافظ تهران شلوغ، پر سرو صدا، دودآلود و بد بوی من. خداحافظ ترافیک وحشتناک صبحگاهی، خداحافظ استرس، خداحافظ آقای ویرگول، خداحافظ اخبار دروغ بیست و سی که همیشه سر من را به درد می آوردی، خداحافظ رنوی خاکستری چابکم، خداحافظ مادر عزیزم، پدر خوبم و خواهرها و برادرهای وصله جانم، خداحافظ سرزمین پارسایان.

مادرم در آخرین لحظه در جواب من که گفته بودم گریه نکن سال دیگه میام میبینمت گفت نمی دانم واالله که تا سال دیگه زندم باشم و من را آتش زده بود. خدایا همه را به دست تو می سپارم تا تقدیرت چه باشد.

خوابم گرفته بود و اوج گرفتن هواپیما من را با خود به آسمان می برد. حس خوب از نو شروع کردن و تولد دوباره را داشتم. سلام بر زبانم جاری شد. سلام به زندگی جدید، سرزمین جدید و مردم جدید. سلام به غرب. صدای شکستن آخرین ریشه را شنیدم.
(ششم مرداد 1387)


۱۱ نظر:

  1. شهرام عزیز

    از نوشته ات لذت بردم. فقط یک نکته در مورد شکسته شدن ریشه ها , به نظرم ریشه های تو در ایران شکستنی نیست بلکه فعلا با اراده تو کشسانی اش افزایش یافته و در اولین فرصت دوباره با سرعت تورا به سرزمین اصلی باز خواهد گرداند.شاید با یک فضا پیما حتی.
    خلیل

    پاسخحذف
  2. سلام. خیلی خیلی زیبا نوشته بودید. واقعا قلم گیرایی دارید.تبریک میگم.
    فکر میکنم پرواز برای کسانی که از تمام اجزا و زیر و بم هواپیما و نحوه ی پرواز اطلاع دارند ترسناک تر باشه..شایدم دلیلش پرواز توسط هواپیمایی ایران ایر بوده!
    بسیار زیبا توصیف کردید احساسات خودتون رو.امیدوارم با دستیابی به موفقیتهای روز افزون و تحقق آرزوهاتون ،درد فراغ و دوری از وطن و خانواده رو تا حدی بتونید تسکین ببخشید. انشالله خانواده در پناه خدا سلامنت باشند و هرچه زودتر دیدارتون تازه بشه.
    منتظر نوشته های بعدیتون و شرح ماجراهایی که درین کشور یخ زده داشتید هستم.

    پاسخحذف
  3. سلام آقای یزدان پناه، خوبی ؟ خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم بدنبال علاقمندی هات، راهت را ادامه دادی. یادمه همیشه خیلی علاقه به فضا داشتی، همچنان که داری. امیدوارم در آینده ای نه چندان دور به آنچه که فکر می کردی برسی. در ضمن از پازل زیر میتونی حدس بزنی من کی هستم

    _| _ _| _ _| _ _|_*_| _ _
    | | u | | |


    _| _ _| _ _| _ _| _ _| _ _
    | | | | |

    (من میام همینجا سر میزنم ببینم موفق شدی منو بشناسی یا نه)

    پاسخحذف
  4. اصلاحیه!

    ضمن ارسال نظر فرم چیدمان پازل بهم ریخت.
    شکل صحیح آن است که خط های عمودی زیر هم باشند. پس با زدن خط فاصله خطوط عمودی را زیر هم بنداز.

    خوش باشی.

    پاسخحذف
  5. سلام شهرام جان
    همگي نوشته تورا خونديم از پدرجان تا مينا.
    مطمئنم هميشه حضور ارامش بخش شبنم وتودركنارهمديگه،همون دايره فوت دعااست.
    به اميد شنيدن موفقيت روزافزون شما
    دخي

    پاسخحذف
  6. علی خورشیدی بنام۲ اسفند ۱۳۸۷، ساعت ۱۶:۲۸

    سلام از دیدن وبلاگتان بسیار خوشحال شدم
    امیدوارم در هرجای دنیا هم که باشید شاد و سلامت باشید .

    پاسخحذف
  7. آقای یزدانپناه تاریخ درج شده در متن را به 87 تغییر دهید !!!

    پاسخحذف
  8. خلیل و دخی عزیزم، نمیدانم اگر حمایتها و خنده های شما را در زندگی نداشتم امروزم چه شکلی بود اما ایمان دارم که چهره زندگی بدون شما را دوست ندارم.ممنونم از پیام قشنگتان.

    رومیساخانم عزیز خیلی ممنونم که به من سر زدی. هیچ وقت محبتهای و کمکهای تو را قبل از رسیدنم به سرزمین وایکینگها فراموش نمیکنم.

    خرچنگ زاده عزیزم میدانم سرت خیلی شلوغه. دکتری خواندن شوخی نداره. اما آخه لااقل دو کلمه مینوشتی به جای یک کلمه. باز هم ممنونم که به من سر زدی.

    ناشناس معمای گوی عزیزم. نیم ساعتی با معمات سر کار رفتم حسابی. اما نفهمیدم. دیگه پیر شدیم بابا جان مثل قدیمها نیستم که تو یک سوت چواب معماها را پیدا می کردم.

    علی جان خورشیدی عزیزم. از دعای گرمت ممنونم. از اینکه اشتباهم را به من گوشزد کردی بیشتر از همه چیز ممنونم. توجه ات خیلی قشنگ بود.

    پاسخحذف
  9. شهرام عزیزم

    بسیار بسیار زیبا نوشتی و با خواندن نوشته هایت دوباره تمامی آن لحظات برایم زنده شد.لحظاتی که بازگو کردنش بسیار سخت است اما تو آنها را به بهترین نحو ممکن بازگو کرده ای.
    به تو افتخار می کنم.
    همسرت
    شبنم

    پاسخحذف