<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964</id><updated>2012-01-09T18:42:10.340+01:00</updated><category term='تاریخچه نروژ'/><category term='عجایب چندگانه ممالک غیر اسلامی'/><category term='Mine Norske Skrifter'/><category term='دفترچه داستانهای من'/><category term='دفترچه روزانه های من'/><category term='زندگی در نروژ'/><title type='text'>مدار 68 درجه شمالی</title><subtitle type='html'>زندگی در نروژ
(Living in Norway)</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>26</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-8076653662555475620</id><published>2011-07-27T22:01:00.001+02:00</published><updated>2011-07-27T22:02:41.893+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>فاجعه در نروژ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;از &amp;nbsp;پایان جنگ جهانی دوم تا همین چند روز پیش فقط صدای خنده و شادی و موج بزرگ اتحاد بود که هر روز گوش مردمی صلح‌دوست و مهربان را با ترنم زیبای خود نوازش می‌داد تا اینکه تعصب کور یک دیندار حالا از هر طایفه‌ای که می‌خواهد باشد٬ شادی را به عم تبدیل کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از همین جا صمیمانه‌ترین تسلیت‌های خودم را نثار مردمی می‌کنم که هنوز به شنیدن خنده دوباره‌اشان امیدوارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزنامه VG پر اقدامی زیبا و نمادین صفحه‌ای را طراحی کرده است که شما می‌توانید با ثبت نامتان در آنجا٬ دست به دست مردم سوگوار نروژ بسپارید و در غمشان شریک شوید. بروید &lt;a href="http://www.vg.no/nyheter/innenriks/oslobomben/lenke.php"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&amp;nbsp;و روی لینکی با عنوان ؛&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: 'helvetica neue', helvetica, arial, sans-serif;"&gt;&lt;span class="moreText" style="color: #dd0011; cursor: pointer; text-decoration: underline;"&gt;Klikk her for å styrke lenken&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;؛ کلیک کنید. بقیه‌اش ساده است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-8076653662555475620?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/8076653662555475620/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2011/07/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/8076653662555475620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/8076653662555475620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='فاجعه در نروژ'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-8465896040480647252</id><published>2011-05-09T08:38:00.000+02:00</published><updated>2011-05-09T08:38:44.077+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>قضاوت عجولانه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;چند روز پیش دوست عزیزی که خبرنگار علمی نیز هست ایمیلی برایم فرستاد حاوی لینکی به سایت به اصطلاح خبرگزاری فارس! و از من خواسته بود که مراقب مصاحبه با خبرنگاران باشم. &lt;a href="http://farsnews.com/newstext.php?nn=8902020097"&gt;مطلب بسیار خنده داری&lt;/a&gt; که به نوشته خبرنگار فارس محصول مصاحبه با من بوده است!!! تیتر بسیار حماسی هم دارد این خبر. با تعجب مشغول خواندن مطلب شدم و گیج که من کی چنین اراجیفی بر زبان آورده ام که ناگهان یادم آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="direction: ltr;"&gt;سال گذشته به دعوت انجمن نجوم ادیب اصفهان برای ایراد یک سخنرانی به اصفهان دعوت شدم. در پایان سخنرانی جلسه پرسش و پاسخی بود و سوالاتی که حاضران در سالن پرسیدند و البته پاسخ های من برای مستمعینی که عمدتا مردم عادی کوچه و بازار بودند و تنها نقطه اشتراکشان عشق به نجوم وکیهان‌شناسی بود. گویا یکی از این حاضران خبرنگار فارس بوده که برای یک مشت دلار حاضر شده خلاصه یک ساعت سخنرانی من را در قالب مصاحبه ای حماسی به خورد سازمان مطبوعش دهد. احتمالا یک و یا دو اسکناس پنج هزار تومانی دستمزد این مصاحبه خیلی علمی بوده. بیچاره دلم برایش می سوزد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: ltr;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: ltr;"&gt;اما آنچه باعث شده بود دوست عزیز من هشدارم دهد از خبرنگاران آن طرفی &lt;a href="http://donbaleh.com/link/422174"&gt;عکس العملی&lt;/a&gt; بود که دوستان این طرفی از خودشان بروز داده بودند. وا مصیبتاااااااا حالا این دوستان یک گافی از آن دشمنان داشتند و یک کارشناس احمق که حرف های چرند و پرند و حماسی تحویل اجتماع داده بود و کر کر خنده و فحش و توهین و ..... و دلشکستگی من. دلم شکست نه به خاطر توهین هایی که به من شده بود و &lt;a href="http://30mail.net/news/2011/apr/23/sat/9080"&gt;طنابی که بر گردنم انداخته بودند&lt;/a&gt;.... نه به خدا... دلم شکست به خاطر ما که اینجوری لمپن تربیت شده ایم. اقرار کنیم همه ما لمپن تربیت شده ایم. صبر نداریم خیلی ساده درباره مردم قضاوت می کنیم و خیلی راحت حکم ارتداد صادر میکنیم. البته این داستانی است که هر روز در تلویزیون و روزنامه و رادیو و دانشگاه و مدرسه و میدان شهر و کوچه و خانه همسایه و از همه بدتر تریبون‌های مذهبی و سیاسی رخ می دهد. ما خیلی راحت یک نفر را سفید و چند ثانیه بعد سیاه می بینیم، الان دوست است و با یک ‌سر چرخاندن دشمن، با تو سلام کند خوب است و با آن یکی .....!!!!! شاید به همین خاطر است که خیلی راحت می آیند گولمان ‌می زنند و سر کیسه امان می کنند و با نیشخندی می روند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: ltr;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: ltr;"&gt;خوب این وبلاگ درباره زندگی یک ساله من در نروژ است . من هم باید مثل آخوندها آخرش حتما سری به صحرای نروژ بزنم. به خاطر دارم روزی خانه یکی از معلمان دعوت بودیم. من داشتم از اوضاع سیاسی ایران و وضعیت خانمها در کشورم صحبت میکردم. دخترک 12 ساله معلم‌مان هم گوشه ای نشسته بود و خوشحال از فرصتی که بابت آمدن ما به خانه اشان یافته بود مشغول چپاندن شیرینی های رنگارنگ به داخل لپش بود. ناگهان دست از خوردن برداشت و با اعتماد به نفس فراوان رو به من گفت که حرفهایم آنقدر عجیب و دور از انتظارات او در مورد یک شرایط زندگی عادی است که نمی تواند آن را باور کند. من که آموخته بودم هر چه بزرگترها می گویند را باید بدون کم و کاست پذیرفت، از این گستاخی کودکانه او برآشفتم اما در کمال تعجب من والدینش نه تنها چشم غره نرفته و یا او را به سکوت وانداشتند که برخواسته چندین جلد کتاب برای او آوردند تا بتوانند مستدل او را قانع کنند که باید درباره حرف های من مطالعه کند. مادرش خیلی زود چند وبسایت ایرانی را با کمک من یافت و با استفاده از مترجم گوگل آنها را ترجمه و در اختیار کودکش گذاشت و..... این داستان دو ساعتی ادامه یافت. نتیجه اما سخنرانی جذاب دخترک بود در مدرسه اشان در هفته بعد درباره وضعیت دختران ایرانی &amp;nbsp;و داستان های بعدی. تفاوت ها را احساس کردید؟&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: ltr;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: ltr;"&gt;خدا به همه ما صبر بدهد&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-8465896040480647252?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/8465896040480647252/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2011/05/blog-post.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/8465896040480647252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/8465896040480647252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='قضاوت عجولانه'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-8335496162718494224</id><published>2011-03-04T18:36:00.000+01:00</published><updated>2011-03-04T18:36:07.727+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عجایب چندگانه ممالک غیر اسلامی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخچه نروژ'/><title type='text'>به جای نفرین بر تاریکی٬ شمعی بیافروزیم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;سال‌ها پیش و زمانی که وطن‌فروشانی از نروژ٬ کشور تازه استقلال یافته خود را دو دستی تقدیم نازیان آلمانی کرده بودند٬ دیکتاتوران تازه به قدرت رسیده فرمانی صادر کردند که به موجب آن می‌بایستی جوانان نروژی دوش به دوش همتایان آلمانی خود برای کشتار اروپاییان راهی جبهه‌های نبرد می‌شدند. این دستور جدید کاسه صبر مادران نروژی را لبریز کرد. آنها &amp;nbsp;تصمیم گرفتند تا در اقدامی هماهنگ مراتب اعتراض خود را به گوش تصمیم‌گیران انتصابی برسانند. این شد که حدود ۷۰۰ هزار نامه مادرانه برای فرماندار جنگی نروژ ارسال گردید و مراتب مخالفت با این تصمیم غلط به اطلاع آن مقام رسانده شد. چند هفته‌ای بعد دستور لغوشد و اینچنین شد که دنیا بار دیگر درسی متفاوت از نروژیان آموخت. (امیدوارم پست مربوط به &lt;a href="http://living-in-norway.blogspot.com/2009/05/17-may.html"&gt;روز ملی نروژ&lt;/a&gt; را خوانده باشید)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به راستی جامعه‌ای برای رسیدن به آن درجه از فهم و همت و یکدلی محتاج چه برنامه‌ای است؟ به نظر شما اگر چنین اتفاقی در جامعه ما به وقوع می‌پیوست٬ فرماندار دیکتاتور جنگی از کشور کهن و دارای تمدن چند هزار ساله ایرانی چند هزار از آن ۷۰۰ هزار مادر را در ملاء عام کشتار می‌کرد تا درس عبرتی شود برای باقی مادران وطن‌فروش!!! برای رسیدن به آن کلاس زندگی چه تغییراتی باید در ایران ما حاصل شود؟ تمنا دارم شما پاسخ دهید&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-8335496162718494224?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/8335496162718494224/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2011/03/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/8335496162718494224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/8335496162718494224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='به جای نفرین بر تاریکی٬ شمعی بیافروزیم'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-7782727518110892382</id><published>2011-02-22T14:42:00.000+01:00</published><updated>2011-02-22T14:42:51.471+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>من هم به گروه پر افتخار فیلترشدگان پیوستم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;روزهایی را به خاطر دارم از ایام کودکی که اگر کسی رنگ پشت درب زندان را دیده بود با هزار حیله و ترفند این لکه ننگ را مخفی نگه می داشت از در و همسایه. اما امروز دنیای دیگری است. همین چند وقت پیش دوستی با من قرار داشت، دیر رسید سر قرار و عذرخواهی نکرد. با پررویی هم به من گفت نه تنها پوزش نمی خواهد بلکه طالب سپاس من نیز است. خوب قطعا دوستی دیرینه به من اجازه داد چند تایی لیچار بارش کنم تا اینکه به زبان آمد که رفته بوده برای جشن آزادی یکی از دوستانش که در جریان اعتراضات مردمی سال گذشته دستگیر شده و گفت که چه خبر بوده از جمعیت مشتاق دیدن این قهرمان. همه آمده بودند برای عرض ارادت و شادباش و طرف هم با افتخار بر تخت محبت نشسته بود و اشک ها ی شوقی بوده که به پایش ریخته می شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال شده داستان ما. در ابتدای شروع به کار فیلترینگ تا وبلاگت فیلتر می شد، دودستی میزدی تو سرت که حالا همه فکر میکنند خدای نکرده مطلب غیر اخلاقی و یا تصاویر مستهجن داشته ای در این درددل خانه محقرت، اما امروز میتوانی به دوستانت با افتخار پیغامک بفرستی و بنویسی ما هم آره داداش. اما خوب مرگ با افتخار داریم تا مرگ با افتخار. حالا من با شرمندگی باید دعا کنم کسی سری به این طرف ها نزند تا حس کنجکاویش را ارضا کند که این مرد محافظه کار چه نوشته که لایق دریافت نشان افتخار آفرین فیلتر از سربازان گمنام حضرتشان شده است. چون در آن صورت خواهند یافت که من باز هم با احتیاط کامل (و اعتراف میکنم که با ترس بسیار) چند خطی از تجربیات خود را در سرزمینی که چند صباحی در آن بوده را به تحریر درآورده ام. اما خوب می دانید که دامنه تحمل برادران محدود است و رگ غیرتشان برآمده. باشد تا صبح دولتشان بدمد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-7782727518110892382?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/7782727518110892382/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2011/02/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/7782727518110892382'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/7782727518110892382'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='من هم به گروه پر افتخار فیلترشدگان پیوستم'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-5206850854146303147</id><published>2011-01-15T07:42:00.001+01:00</published><updated>2011-01-15T07:45:23.430+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عجایب چندگانه ممالک غیر اسلامی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>عدم اعتقاد به خدا در اسکاندیناوی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;روزهای اولی که وارد نروژ شده بودم چند باری از طریق کلیسای محلی برای شرکت در مراسم مذهبی دعوت شدیم که با اظهار قطعی مبنی بر عدم علاقه من و خانواده ام به امور دینی این دعوتها به کل قطع شد. این احترام به سلیقه دینی موجب تعجب من شد، مخصوصا اینکه تازگیها از کشوری به اینجا آمده بودم که اگر در زمینه دین، ساز مخالف می زدی چوب در آستینت کاشته می شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمان نسبتا زیادی لازم بود تا من کم کم با ابعاد تازه تری از نگرش دینداری اهالی اسکاندیناوی آشنا شوم. بی خدایی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا آن روز تصور من این بود که بی خدایان را باید در کشورهای کمونیستی جستجو کرد. اما در کمال تعجب آن را در همسایگی کلیسای پروتستان یافتم. اما بین این بی خدایان تا آن بی خدایان و حتی خداداران تفاوت عمده ای وجود داشت که در کشور ما تعصب و غرور نامیده می شود. این بی خدایان اصراری ندارند تا شما را به زور (مطابق عرف کشور عزیز من) به گروه خود هدایت کنند. اصرار که سهل است حتی اگر ابراز علاقه هم کنید به زور در این باره با شما حرف می زنند. من در بین دوستان و اطرافیان خیلی خوب اطراف خودم خیلی زود بی خدایان زیادی یافتم. همه در یک چیز مشترک بودند. آگاهی، دانش، اخلاق و احترام فراوان به همه چیز و همه کس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارها سعی کردم تا از زبانشان بیرون بکشم نگاهشان را به دنیا و آفرینش. تلاشهایم اما همیشه به دادن آدرس چند وبسایت آنهم با اکراه منجر می شد. اما صحبت کردن مداوم با آنها خیلی از دگم اندیشیهای من را از بین برد. البته قبلا هم آنچنان مسلمانی نبودم اما امروز احساس می کنم باید دوباره به اعتقاداتم فکر کنم مخصوصا در زمینه شیعه گری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از بازگشتم به ایران البته این فکر روشن شده (و یا شاید هم تاریک شده) دیگر خیلی چیزها را نمی پذیرفت. به همین خاطر در بسیاری از موارد موجبات بحثهای خانوادگی فراوانی شده است این اندیشه های جدید. واقعا حق با چه کسی است؟ این سوالی است که بارها از خود می پرسم. مخصوصا بعد از دیدن وقایع فجیع و تکان دهنده یکی دو سال اخیر به نام دین و پاسداری از آن. در برزخ عجیبی گرفتار شده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما جالب است بدانید که در کشورهای اسکاندیناوی بی خدایان هم برای خود تشکیلاتی دارند. آنها در هر صورت ازدواج میکنند، بچه به دنیا می آورند، می میرند و سال نو را جشن میگیرند. پس جایی باید باشد برای انجام این کارها. قرنها کلیساها تنها جایی بوده که مردم این کارهای الهی خود را آنجا انجام می دادند. اما هیومنستیک ها یا همان بی خدایان امروزه برای خود تشکیلات جدیدی ساخته اند تا امورشان مختل نشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب در پایان شاید جالبترین چیزی که در چنین کشوری می توان پیدا کرد الزام وجود مسجدی در داخل فرودگاه بین المللی باشد. دیدن این مسجد کوچک و بسیار تمیز و زیبا (باز هم برعکس مساجد کشور عزیزمان ایران) من را به شدت تحت تاثیر حس احترام این ملت به همه ادیان و عقاید قرار داد. چیزی که ما با انواع و اقسام آیات و احادیث از آن متبری هستیم. یادم نمی رود که در سربازی همه را از هر دین و &amp;nbsp;اعتقادی مجبور می کردند در کلاسهای عقیدتی شرکت کنند و آنجا معلم عزیز اسلام شناسی که اتفاقا یک روحانی بودند، چنان دماری از عمر و ابوبکر در آورد که دوست سنی ما به گریه افتاد و درباره نجس بودن زرتشتیها چنان سخن رانی فصیحی کرد که همه ما برای دفاع از هم دوره زرتشتی خود به تکاپو افتادیم تا آن روحانی را مجبور به پوزش خواهی نماییم. امری که با یک لبخند و یک شوخی کمر به پایین حاج آقا ماست مالی شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعا حق با چه کسی است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-5206850854146303147?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/5206850854146303147/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2011/01/blog-post.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/5206850854146303147'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/5206850854146303147'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='عدم اعتقاد به خدا در اسکاندیناوی'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-1534715507258831626</id><published>2010-06-12T12:20:00.001+02:00</published><updated>2010-06-12T12:28:37.961+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی در نروژ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عجایب چندگانه ممالک غیر اسلامی'/><title type='text'>زندگی دانشجویی در نروژ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;هر بار که وبلاگ را بررسی می‌کنم با انبوهی از درخواستهای دانشجویان عزیز که لابد طبق فرمایشات آقایان در فرآیند چرخش مغزها آرزوی تحصیل و زندگی در فرنگ را دارند روبرو می‌شوم. اول اینکه آدرس ایمیل من عبارت است از:sabzaby @ gmail.com&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;دوم اینکه تقریبا اطلاعات خوبی در وبلاگ وجود دارد که می‌توانید با کمی صرف وقت به دست آورید. سوم اینکه من این روزها به شدت گرفتارم و اصلا از نظر روحی قادر به نوشتن مطلب و ارسال اطلاعات بیشتر نیستم. چهارم اینکه اگر با این حساب فکر کردید حتما حتما حتما با من تماس بگیرید لطفا سوالاتتان را برایم با ایمیل بنویسید تا من در فرصت مناسب پاسخ دهم. اگر شماره تلفنی از خودتان را نیز درج کنید می توانم به شما تلفن بزنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;اما زندگی دانشجویی در نروژ بسیار لذت‌بخش است اگر بچه ننه نباشید. اولا اینکه اگر می‌خواهید برای دوره‌های لیسانس اقدام کنید باید از طریق وبسایت&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.samordnaopptak.no/info/"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;http://www.samordnaopptak.no/info&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&amp;nbsp;اقدام نمایند. برای فوق لیسانس معمولا دانشگاه‌ها خودشان دانشجو می‌پذیرند. برای دکتری در وبسایت هر دانشگاه‌هی بخشی وجود دارد که لیست فرصتهای شغلی را درج کرده است. در آنجا دنبال جای خالی بگردید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;درس خواندن در نروژ از ایران کمی سخت‌تر و کمی ساده‌تر است. سخت‌تر است چون حجم کارها بیشتر است و راحت‌تر چون اعصابتان آرام است. هزینه‌ها زیاد است و خرجها سرسام آور. پس در هزینه‌هایتان صرفه‌جویی کنید. هر دانشجویی می‌تواند ۲۰ ساعت در هفته کار کند که با حقوقش می‌شود دو هفته زندگی کرد. تاکسی خیلی گران و اتوبوس نسبتا گران است. پس قبل از هر کاری یک دوچرخه بخرید. البته به فکر زمستان هم باشید!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;مردم مهربان هستند اگر مثل کنه به آنها نچسبید. نروژ ایران نیست و این یعنی خانمها دارای احترام خیلی زیادی هستند. به خانمی که لباس کمتری پوشیده زل نزنید. در دست دادن پیش‌قدم نشوید و محترمانه صحبت کنید. دنبال هیچ خانمی حتی بدون قصد قدم هم نزنید. &amp;nbsp;اگر کودک ناز و موبوری دیدید مثل ایران نپرید نازش کنید و بهش آب‌نبات تعارف کنید. در آن صورت به جرم آزار کودک می توانید زندان‌های نروژ را هم از نزدیک ببینید. برای نزدیک شدن بیش از یک متر به هرکسی حتما از او اجازه بگیرید حتی در یک اتوبوس عمومی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;هنگام رد شدن از درب اصلا مهم نیست که چه کسی اول رد شود بلکه مهم است پس از رد شدن درب را برای نفر بعدی باز نگه دارید. اگر خواستید رانندگی کنید بدانید که حق در هر شرایطی با عابر پیاده است. هنگام رد شدن از خط عابر پیاده حتما حتما حتما باید منتظر عابران پیاده شوید حتی اگر ده دقیقه طول بکشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;از ایران با خودتان چند برگی کاغذ چند تایی خودکار مداد مدادپاک‌کن و دفتر به همراه ببرید. کیف هم فراموش نشود. اگر اهل چای دم کردن هستید کتری و قوری کوچکی از ایران تدارک ببینید و یک مشت چای خشک و قند البته. قند در آنجا فقط به صورت شکر فشرده مکعبی است. سبزی خشک و کمی ادویه هم همراه خود ببرید. برای تماس با ایران به یکی از فروشگاه های شرقی مراجعه کنید و تقاضای کارت تلفن کنید. گوشی تلفن همراه خودتان را با خود ببرید. بهترین سرویس دهنده موبایل www.telenor.no &amp;nbsp;است اما قیمتها خیلی فرق دارد. قبل از &amp;nbsp;رفتن حتما قیمتها را مقایسه کنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;برای خرید بلیط قطار به وبسایت www.nsb.no و برای خرید بلیط هواپیمای داخلی به وبسایتهای www.norwegian.no&amp;nbsp;و www.sas.no&amp;nbsp;مراجعه کنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;در هر دانشگاهی انجمن دانشجویان بین‌المللی وجود دارد که بهتر است خیلی زود با آنها آشنا شوید. اکثر کتابهای لازم در کتابخانه دانشگاه وجود دارد اما باید قبل از شروع ترم بجنبید تا بتوانید کتابها را امانت بگیرید. کتاب در نروژ بسیار بسیار زیاد گران است مخصوصا برای ما که کپی کتاب را مفت می‌خریم در ایران.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;معمولا نحوه درس خواندن در نروژ متفاوت است. هر درسی را دو هفته میخوانید و هفته سوم امتحان می دهید و بعد می‌روید سراغ درس بعدی. اگر نمره خوب نشد می‌توانید یک بار تقاضای &amp;nbsp;تجدید امتحان را بدهید. نمره بهتر در کارنامه درج خواهد شد. به علت روش خاص تدریس اصلا مثل ایران زمان لازم برای گرم شدن در ابتدای ترم را ندارید. مسابقه اصلی از روز اول آغاز می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;نروژ کشور زیباییها و طبیعت است. از تورهای دانشجویی به طبیعت استفاده کنید. خودتان هم به فکر برنامه های فوق‌العاده برای خودتان باشید. معمولا با نشان دادن کارت دانشجویی می‌توانید از تخفیف‌های خوبی در همه جا برخوردار شوید. اسکی و برف بازی را هم فراموش نکنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;یادتان باشد نروژ سرزمین دیجیتال و کامپیوتر و نگهداری داده است. هر کار خلافی در سیستم ضبط و در همه امور زندگیتان اثر خواهد داشت. خیلی وقتها به نظر می‌آید که کنترلی در کار نیست اما در واقع کنترل نامحسوسی وجود دارد که در وقت لازم پوست شما را دباغی خواهد کرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;نروژ البته سرزمین آرامش و آسایش است. بنابراین در انجام شدن کارهایتان عجله نداشته باشید. نروژیها اصلا از عجله خوششان نمی‌آید. کارتان انجام خواهد شد اما به زمان خودش.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;در فروشگاه‌ها و بانک‌ها اگر کسی جلوب کانتر مشغول دریافت سرویس است شما به هیچ وجه حق ندارید مزاحم او و کانتردار شوید حتی اگر بخواهید یک سوال کوچولو بپرسید. باید صبر کنید تا نوبتتان شود. در نروژ معمولا کسی به کسی انعام نمی دهد و کارگران رستورانها این حرکت را دوست ندارند. اکثر خدمات هم توسط خود شما انجام می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;نروژ کشور خوبی است اما مثل هر چیز دیگری در این دنیا معایبی هم دارد. اما شما سعی کنید از اقامت کوتاهتان در نروژ لذت ببرید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Courier New', Courier, monospace;"&gt;پیروز باشید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-1534715507258831626?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/1534715507258831626/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2010/06/blog-post.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/1534715507258831626'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/1534715507258831626'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='زندگی دانشجویی در نروژ'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-3924733920595642421</id><published>2010-03-10T11:00:00.001+01:00</published><updated>2010-03-10T11:01:06.831+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>شکایتنامه ای برای من</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یکی از دوستان ندیده ام که احتمالاً در نروژ و یا سوئد زندگی میکند به دلیل مشکلات پیش آمده برای من، یک شکایتنامه اینترنتی ایجاد کرده است. اگر شما هم با مفاد این شکایتنامه موافق هستید با امضا کردن آن حداقل مرهمی بر زخم من  و همسرم می نهید. قرار نیست با امضای این شکایتنامه اتفاق عجیبی بیافتد اما به من و خانواده ام انرژی خواهد داد تا برای اعاده حیثیت از دست رفته خودم و سرزمینم تلاش دوباره نمایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکایتنامه را می توانید در آدرس زیر بیابید:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ipetitions.com/petition/shahram-yazdanpanah/"&gt;http://www.ipetitions.com/petition/shahram-yazdanpanah/&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-3924733920595642421?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/3924733920595642421/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2010/03/blog-post_10.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/3924733920595642421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/3924733920595642421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2010/03/blog-post_10.html' title='شکایتنامه ای برای من'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-5814294028175498687</id><published>2010-03-03T22:23:00.005+01:00</published><updated>2010-03-03T22:59:58.838+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>شعارهای مرگی که هر روز بیشتر می شوند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt;دیروز برای پیگیری مسائل باقیمانده کارهای &lt;a href="http://living-in-norway.blogspot.com/2009/10/blog-post.html"&gt;خروج ناگهانیم&lt;/a&gt; از نروژ طبق قرار قبلی باید سری به سفارت این کشور در تهران می زدم و مدارکی را تحویل می دادم. در مسیر رفت و در نزدیکیهای سفارت با کمال تعجب شعاری بر دیوار میخکوبم کرد. "مرگ بر نروژ"!!!!!! این دیگر واقعاً نوبر بود. مرگ بر کشوری که نمونه آزادی، مردمداری، دموکراسی و احترام به جهان هستی است. ناگهان یاد دوستان خوب نروژیم افتادم که حالا چه حالی دارند از شنیدن این نفرت. آنها که فقط عشق می کارند حالا از دیدن این همه نفرت چه فکری خواهند کرد. وقتی به سفارت رسیدم از دیدن آنچه می دیدم حیرت زده شدم. نفرت ساختمان سفارت را&amp;nbsp;سیاه کرده بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt;یادم افتاد که آقای خاتمی در دو دوره ریاست جمهوریش خیلی تلاش کرد تا شعار مرگ را از زبان ما دور کند اما توفیقی نداشته است البته. به راستی آیا جوانان عزیزی که در آن غروب خنک زمستانی تهران سفارت نروژ را با رنگ و آتش و نفرت به چهره مرگ تزیین کرده اند حتی می دانند این کشور در کچای دنیا قرار دارد و یا چون دستوری صادر شده بود باید لبیک می گفتند. آیا هیچ از مهربانی و صفای باطن نروژیها چیزی شنیده بودند. آیا می دانستند که وقتی همه دنیا به اختراع بمب و آتش و دینامیت و طیاره جنگی و فحشا و غیره و غیره و غیره افتخار میکند نروژیها به شاعران و داستان سراهایش می نازند. آیا می دانستند که نروژ تنها کشوری در جهان است که روز ملی آن به جای ارتش تا دندان مسلح کودکان در خیابانها جولان می دهند. آیا......&amp;nbsp; حتما نمی دانستند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size:10pt;"&gt;سیاست و سیاستمداری بازی کثیف و مزخرفی است. هزاران&amp;nbsp;سال است که سیاره آبی رنگ بیچاره ما توسط سیاستمداران و سازمانهای جاسوسی و نظامیان اداره می شود. هزاران سال است که ما، مردم، این نادانها را بر خودمان مسخر میکنیم تا زمین زیبایمان را لگدکوب کنند و عشق را قربانی کرده و نفرت در دلهایمان بکارند. به راستی اگر شما سیاستمداران با هم مشکل دارید چرا دعوای کودکانه اتان را بر نمی دارید ببرید در کاخهای حکومتیتان و آنجا با هم گلاویز نمی شوید. چه زمانی قصد دارید دست از سر ما بردارید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt;من همینجا رسما از تمام دوستان نروژیم، مردم مهربان این کشور زیبا و مردم خونگرم سرزمین آریاییم، ایران به علت این نفرت پراکنی عذرخواهی میکنم. باشد که روزی با تمسک به اخلاق پیام آور دین آخر عشق را سرلوحه زندگیمان قرار دهیم و با اخلاق نیکو بدخواهان را زمینگیر کنیم. راستی اگر این خیل چند نفره خودجوش! مشکلی هم با سیاستهای سیاستمداران دولت نروژ دارند چرا به شخصیت یک ملت توهین می کنند و برای این ملت مرگ آرزو می کنند.. آیا تأثیرگذارتر نبود اگر همه اتان،&amp;nbsp;شاخه گلهایی را در جلوی درب سفارتخانه می گذاشتید. هم حرفتان را زده بودید و هم چهره انسانی یک ایرانی را نشان داده بودید. این کارها از ما بعید است. چرا تابلو آتش زدید و چرا رنگ به دیوارها پاشیدید. حالا چرا رنگ سبز آخر!!! سبز یعنی پاکی، امید و رویایی که ایمان داریم روزی خواهیم دیدش. &lt;span lang="fa"&gt;سبز را برای نشر دوستی باید بر دیوارها پاشید و نه برای نشان دادن دشمنی. &lt;/span&gt;&amp;nbsp;به امید طلوع خورشید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-5814294028175498687?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/5814294028175498687/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2010/03/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/5814294028175498687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/5814294028175498687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='شعارهای مرگی که هر روز بیشتر می شوند'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-3336088447470385676</id><published>2010-02-01T14:15:00.003+01:00</published><updated>2010-02-01T14:20:57.753+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>باز هم خدا را شکر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;ماه‌هاست که از بازگشتم به وطن می‌گذرد. بارها قصد نوشتن کردم اما توانش را نداشتم. در بدو ورود همه چیز برایم عجیب و ناامن به نظر می‌رسید. به خودم می‌خندیدم که غرب‌زده شده‌ای. رانندگی‌هاٰ عدم رعایت حق‌ها و هزار چیز دیگر که باید روزی مفصل درباره آنها بنویسم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;طبیعی بود که بعد از چند روز انتظار در خانه (من و همسرم در منزل والدین ایشان اقامت کرده‌ایم، یادتان هست گفته بودم &lt;a href="http://living-in-norway.blogspot.com/2009/10/blog-post_04.html" target="_blank"&gt;دیناری در کیسه ندارم&lt;/a&gt;) که مثلاً کسی بیاید دید‌وبازدید و ما را دلداری دهد بعد از آن مصیبت، وقتی دیدیم همه گرفتارند و به هفته‌ای یک بار تلفن زدن قانع، راه کار&amp;nbsp; پیدا کردن را در پیش گرفتیم. اما چه راهی! یادمان رفته بود که فرمایشات آقایان در تریبونها فقط حرف است و خوش خیال که بحران اقتصادی را با اینجا کاری نیست، که بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;من که اصلاً مشکل دارم قبل از اینکه به بحران اقتصادی فکر کنم. در اینجا و در وطن خودم دریافتم که حالا فقط این دولت نروژ نیست که به من &lt;a href="http://living-in-norway.blogspot.com/2009/10/blog-post.html" target="_blank"&gt;سوء تفاهم&lt;/a&gt; دارد، بلکه برای آقایان منتصب هم سوال پیش آمده که این مدت کجا بودی؟!!!!! خلاصه همچنان بی‌کارم و مرا به جاهاییکه در آنجا روزگاری اسم هوافضا چسبیده بوده هم راه نمی‌دهند. بعد از حدود 3 ساعت بازجویی رسمی در طبقات فوقانی وزارت علوم و رفتارهای زشت و خردکننده جوانک عزیزی که خودش را فرستاده بعضی وزارت‌خانه‌های لرزه بر اندام انداز معرفی می‌کرد، مریض شدم. یک ماه تمام از نور و آدم بدم می‌آمد. شب‌ها بیدار بودم و روزها می‌خوابیدم. اما زود تصمیم گرفتم برخیزم. مرا با نشستن کاری نیست. اما نیک دریافتم که آدمی چه شکننده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;اما این تازه اول ماجرا بود. من قبل از عزیمت به نروژ دوره کارشناسی ارشد مهندسی فضایی را اینجا آغاز کرده بودم در دانشگاه خواجه نصیر. فقط دفاع از پروژه مانده بود که قرارمان تابستان امسال&amp;nbsp; بود برای دفاع. حالا اما علی‌رغم همکاریهای استاد راهنمایم،&lt;span style="color: red;"&gt;&lt;b&gt;سیستم&lt;/b&gt;&lt;/span&gt; با این موضوع مشکل داشت. بنابراین دو سال درس خواندن من شد باد هوا!!! دو هفته اخیر و بعد از دریافت اولین پاسخ منفی با همه آقایان کمیسیون نشین ملاقات داشته‌ام. خوب و بد داشته‌اند اما عجیبترینشان که به خدا واگذارش کرده‌ام&amp;nbsp; چنان بی‌پروا و با اطمینان از قصدها!!! و برنامه‌های من سخن می‌گفت و چنان بی‌محابا به من انواع و اقسام تهمتها را زد که انگشت به دهان مانده بودم. خدا هدایتشان کند انشاالله.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;فعلا قصد ندارم که دوباره بیمار شوم. ایستاده‌ام و اگر سقوطی هم باشد ایستاده سقوط خواهم کرد. این را به شما قول می‌دهم.&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;باز هم خدا را شکر. چند ساعت پیش که کمیسیون موارد خاص دانشگاه این خبر را به من اعلام فرمود، غمگین شدم اما خیلی زود دریافتم که خدا هزار دریچه برایم باز گذاشته که او را شکر کنم. مثلا اینکه هنوز سالمم یا عزیزانم در کنارم هستند. مثلا اینکه زلزله هائیتی در تهران رخ نداد و یا خلبان هواپیماهایی که سوارشان می‌شوم همیشه عینک به چشم دارند و باند فرودگاه را می‌بینند. مثلا اینکه مجبور نیستم برای خوردن یک لقمه نان تن به شرف‌فروشی دهم و از همه بدتر اینکه مجبور نیستم در یک بازدید رسمی با بعضی‌ها روبرو شوم و یا در هنگام دریافت یک جایزه ملی (خوش خیالی را داشته باشید) دستم را با دستهایی که بوی مرگ می‌دهند گره بزنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;باز هم خدا را شکر.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;فعلاً سرم را با وبگاه &lt;a href="http://www.spacescience.ir/"&gt;دانش فضایی&lt;/a&gt; گرم کرده‌ام. دست دوستان خوبم، بابک امین تفرشی، سیاوش صفاریان پور&amp;nbsp;و پوریا ناظمی و مدیریت &lt;a href="http://www.telescope.ir/"&gt;موسسه آسمان شب&lt;/a&gt; هم درد نکند که دریچه‌ای تفریحی برای کار کردن برایم فراهم آورده‌اند. از همه عزیزانی که با پیامهای مهربانانه‌اشان مرا و همسر دل‌شکسته‌ام را دلداری دادند ممنونم. اصلا نمی‌توانید حدس بزنید که چقدر با هر پیام مثبت شاد می‌شدیم. آنهایی هم که من را عامل رِژیم دانسته بودند و بد و بیراه گفته بودند را درک می‌کنم. من هم اگر جای شما بودم همین کار را می‌کردم. اما کار بدی بود و آنوقت انتظار داشتم یک دوست خوب به من تذکر دهد. ماه در پشت ابر نمی‌ماند و پیروزی حق نزدیک است. خدا را شکر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-3336088447470385676?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/3336088447470385676/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2010/02/blog-post.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/3336088447470385676'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/3336088447470385676'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='باز هم خدا را شکر'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-5313242687315906570</id><published>2009-10-04T17:05:00.003+02:00</published><updated>2009-10-04T17:56:02.652+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>یک توضیح</title><content type='html'>پس از ارسال پست &lt;a href="http://living-in-norway.blogspot.com/2009/10/blog-post.html"&gt;پایان یک رویا&lt;/a&gt;  بیش از هر چیز توقع دریافت دلداری از همزبانان عزیزم را داشتم که به زبان نروژی به قدر کافی همدردی شده است با من در این مدت. این را به مزاح نمی گویم. از اساتید دانشگاه گرفته تا خود پلیس شهر نارویک که فقط باید نامه را به من ابلاغ می کرد، همکارانم در محل کاری که تازه یافته بودمش و دوستان نروژی فراوانی که در شهر دارم. خیلی از آنها از من به خاطر رفتار دور از عقل دولتمردانشان عذرخواهی هم کرده اند.  یاداشتهای فراوانی به زبان فارسی برای من ارسال شد که متاسفانه از برخی از آنها بوی تعفن کینه و نفرت استشمام می شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای همه این سوال پیش آمده بود که من کی هستم. جواب خیلی ساده است. کافی بود زحمت می کشیدند و در گوگل نام من را جستجو میکردند. من یک محققم. خیلی ساده. نه مزدور کسی هستم و نه از عوامل کسی. نه بورس تحصیلی دارم و نه از جایی حقوق می گیرم. من یک مهندس ساده هوافضا هستم که سالها در کشورم جان کندم تا زنده بمانم که زندگی کردن با حقوق مهندسی فقط یک لطیفه است. مثل خیلیهای دیگری که راه دزدیدن را بلد نیستند وقتی برای ادامه تحصیلات راهی خارج از مرزهای ایران شدم این کار را با فروختن لوازم منزل و ماشین رنوی درب و داغانم و قرض گرفتن از اقوام انجام دادم. در نروژ برای گذران زندگی در یک خانه سالمندان مخصوص افراد ناتوان ذهنی کار می کردم و یک لقمه نان سر سفره خانواده ام می بردم. من یک عاشق فضا بودم و هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستی ماجرای من را دروغی پنداشته بود چون در بررسیهای ایشان نامی از من در لیست مقالات علمی نیافته بود. دوست خوبم دلیلش بر می گردد به اینکه من تازه داشتم دوره فوق لیسانسم را می گذراندم. دوست دیگری من را به همکاری با دولت ایران متهم کرده بود. اولا که منظور ایشان را از اتهام!! در این مورد خاص نیافتم چه اگر زندگی کردن و کار کردن در ایران اتهام باشد، هفتاد میلیون متهم حی و حاضر در ایران داریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قلبم درد گرفته است. حوصله ندارم اما لطفاً قبل از اینکه قلم بچرخانید و دهان باز کنید کمی تحقیق کنید. مسئولیت دارد حرف زدن و نوشتن. بی خود نیست که در همه اندیشه ها حرف و کلمه بار معنایی خاصی دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این نوشته نمی خواستم که خودم را منزه کنم. اما حالا که دوباره آن را میخوانم کمی خودخواهانه به نظرم رسید. به هر حال عذر تقصیر. حال خوبی ندارم. زندگیم را خرج کرده ام و در حالی راهی بازگشت به ایرانم که دیناری در کیسه نیست. نمی دانم چه باید بکنم. خدا رحم کند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-5313242687315906570?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/5313242687315906570/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/10/blog-post_04.html#comment-form' title='26 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/5313242687315906570'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/5313242687315906570'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/10/blog-post_04.html' title='یک توضیح'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>26</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-9205972313483969266</id><published>2009-10-02T11:16:00.002+02:00</published><updated>2009-10-02T11:28:59.650+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>پایان یک رویا</title><content type='html'>سالها وقتی صفحات پر رمز و راز وب را در برابرم باز می کردم قبل از هر چیزی سراغی از آخرین اخبار آژانس فضایی اروپا می گرفتم. کار کردن در این مرکز پر هیایو برای من یک آرزو بود که سال گذشته راهی برای برآورده شدنش پیدا شد. اما خیلی زود دژخیمان آرزو بر باد ده نور را دید و راه را به آتش کشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز که برایتان می نویسم چند روزی از دریافت نامه وحشتناک پلیس نروژ گذشته است که مرا به جرم ایرانی بودن و سابقه کاریم محکوم به اخراج کرده اند. یک بار دیگر زمین و زمان دست در دست هم دادند تا من از صفر شروع کنم، کاری که به انجامش عادت دارم. دوستی میگفت تو بدشانس ترین بازنده دنیا هستی ولی خودم معتقدم من خوش شانس ترین آدمی هستم که سرش پر است از عقاید بزرگ. آیا کسی پیدا می شود که به مردی با عقاید باور نکردنی گوش فرا دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناراحتم، عصبانی هم همچنین اما ناامید هرگز. به دنیا آمده ام که جست خیز کنم پس ادامه خواهم داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم اکتبر 2009&lt;br /&gt;آخرین روزهای زندگی در مدار 68 درجه شمالی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: دوباره باید از &lt;a href="http://living-in-norway.blogspot.com/2009/02/blog-post_21.html"&gt;مرز &lt;/a&gt;رد شوم!!!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-9205972313483969266?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/9205972313483969266/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/10/blog-post.html#comment-form' title='32 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/9205972313483969266'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/9205972313483969266'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='پایان یک رویا'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>32</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-4401909769892695255</id><published>2009-09-16T21:01:00.002+02:00</published><updated>2009-09-16T21:26:34.492+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی در نروژ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخچه نروژ'/><title type='text'>نروژیها دوباره قرمز را برگزیدند</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;"چهار سال جدید" اولین کلام هیجان انگیز ینس استولتنبرگ (&lt;a href="http://jens.mittarbeiderparti.no/"&gt;Jens Stoltenberg&lt;/a&gt;) رئیس حزب کارگر نروژ و نخست وزیر فعلی این کشور پس از اعلام نتیجه انتخابات بود. &lt;a href="http://arbeiderpartiet.no/"&gt;حزب کارگر&lt;/a&gt; بار دیگر با کسب بیشترین تعداد کرسی مجلس این کشور همراه با سایر احزاب چپ نروژ اکثریت قرمز (رنگ چپ ها در نروژ) را به دست آوردند. به این ترتیب نروژیها به سیاستهای سوسیالیسیتی و دموکراتیک احزاب سرخ این کشور که یکی از بهترین عملکردها را در اروپا در زمان بحران اقتصادی از خود نشان داده بودند بله گفتند تا چهار سال دیگر سرخها سکان کشور ثروتمند شمالی را در دست گیرند.&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 250px; DISPLAY: block; HEIGHT: 192px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://www.regjeringen.no/upload/SMK/Portrettbilde/Statsministeren/bildearkiv/Guri%20Dahl/Statsministeren_statsministerens%20kontor.gif" /&gt; &lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;من به عنوان یک ایرانی با حسرت به تبلیغات، کًرکًٌری خواندنهای قبل از رای گیری و اعلام نتایج نگاه میکردم و برای خودم و جوانان امیدوار کشورم آه می کشیدم. یکشنبه این هفته قرار است شام میهمان یک دوست نروژی باشم که اهل بحث سیاسی است. تعداد زیادی سوال درباره سیستم سیاسی نروژ دارم که به محض اطلاع به شما خبر رسانی خواهم کرد. همین قدر بدانید که در این کشور مردم به جای رای دادن به افراد به احزاب رای می دهند و احزاب با توجه به تعداد کرسیهای کسب کرده افراد را راهی مجلس می کنند. مجلس در اولین نشستهای خود رئیس دولت را انتخاب خواهد کرد که طبیعتاً رئیس حزب برنده انتخابات خواهد بود. نخست وزیر انتخاب شده وزرا را انتخاب و به محلس معرفی میکند. با توحه به سیستم گفته شده همکاری خیلی خوبی بین دولت و مجلس وجود دارد. نمایندگان احزاب اقلیت هم بی کار نیستند و دائم دولت را آنالیز و عیب گیری می کنند و در حقیقت چشم و گوش مردم برای نظارت بر دولت خواهند بود. نکته مهم این است که صاحب اختیار واقعی (واقعی واقعاً) مردم هستند و همه برای ادامه بقای سیاسی باید برای مردم و نه هیچ کس دیگر خوش رقصی نمایند.(برای ما ایرانیها عین خواب و خیال می مونه. مگه نه!)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-4401909769892695255?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/4401909769892695255/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/09/blog-post_16.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/4401909769892695255'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/4401909769892695255'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/09/blog-post_16.html' title='نروژیها دوباره قرمز را برگزیدند'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-5083399971600626605</id><published>2009-09-06T21:45:00.007+02:00</published><updated>2009-09-06T22:36:33.239+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>نامه ای به برادر داغدارم</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;عزیز دلم، برادرم، پاره تنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;نمی دانم چند روز، ماه و شاید سال دیگر این نامه من را بخوانی اما اینها حرفهایی است که امروز می خواستم برایت بگویم اما گریه امانم نداد. می نویسم برایت پس همه را. نوشتنشان هم راحت نیست هرچند، وقتی شانه های آدم می لرزد و اشک صفحه مونیتور کامپیوتر را تار کرده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;امروز به راستی روز وحشتناکی برای من بود. خبر را که شنیدم به یاد قد رشید و قامت استوارت افتادم که الان لابد خرد شده زیر بار گران این خبر لعنتی. به یاد چشمهای همیشه سرخت افتادم که الان حتماً خون می بارد از آن همه زیبایی مردانه اش. به یاد قلب کوچک و مهربانت که چگونه این همه مصیبت را در خود جای خواهد داد. تلفن که زدم به تو از صدای لرزانت قلبم از حرکت ایستاد. مرگ برای خودم آرزو کردم که نبینم خرد شدنت را. تو قرار بود عصای پدر پیرمان باشی و تکیه گاه برادرانت و الان می دانم که هر سوی را به یافتن مأمنی می کاوی. کاش پرواز آموخته بودم تا به سوی تو پر می کشیدم و زیر بالت را میگرفتم. کاش سخن گفتنم آمده بود وقتی زار زار گریه ات چهار ستون بدنم را لرزانده بود و تسلی داده بودم آن برادر عزیزم را. کاش پیشت بودم ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;هیچگاه پیشت نبودم، این را خودم خوب میدانم. همیشه این اختراع لعنتی گراهام بل بوده که من و تو را به هم پیوند داده. چه زمانی که تازه مردی شده بودی و هر جایی سرک می کشیدی تا زندگی را با کام خودت مزه کنی و اگر بودم کنارت چقدرحکماً راه و رسم زندگی به تو می آموختم و چه زمان درس خواندنت در آن غربت ماتم زده. همان جایی که قلبت را تسخیر کرده بود آن شاهزاده خانم قصه ها و تو را تا کنار ضامن آهو برده بود بارها و بارها، و من چه زود می فهمیدم که تو باز هوای خراسان نفس می کشی و پنجره طلا لمس می کنی وقتی به من زنگ میزدی. عطر دل انگیز شادی و رهایی را در هر بازدمت استشمام می کردم از میان سیم های خشن مسی خط تلفن که در برابر عشق بزرگ تو موم میشدند و احساس زندگی را در گوش من زمزمه میکردند و تو چه لطیف و شاعرانه سخن می گفتی از الهه زندگیت و من قدرت عشق را می دیدم که برادر عزیزم را تسخیر می کرد و چقدر کور بودم. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;چه ابلهانه برایت برنامه می ریختم و از عشق، کیمیایی که خود مسخرش بودم پرهیزت می دادم تا آن روز که تو خود بر من نهیب زدی که قدم در راه من پیش می روی و مظلومانه پرسیدی که از چه چیز گریزت می دهم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;همیشه آرزو داشتم روز وصلت خدمتگزار میهمانانت باشم و تو را با افتخار به همه نشان دهم که آن طفل کوچکی که خدا او را دوباره به من داده بود در خردسالی، آن برادری که همیشه حسرت داشتنش را داشته ام امروز شاه دامادی است برازنده و قلبها را از حرکت باز می دارد. نبودم اما آن روز که ضامن آهو قرار بود ناظر و ضامن پیوند مبارک تو باشد با لیلی مهربانت. مجنون شده بودی و باز چه مظلومانه از من تاریخ سفر به ایران می خواستی و من چه احمقانه همه دربها را به رویت بستم. تو آنجا تنها بودی و من اینجا غمگین.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;امروز که شنیدم بالهای تازه عروس زیبایت پر پرواز در آورده اند و بسان پریان راه آسمانها را در پیش گرفته و تو برای سفر زندگی تنها مانده ای دوباره، باز حسرت کنار تو بودن قلبم را فشرد. بهرام عزیزم، نور چشمم، برادرکم کاش کنارت بودم تا برای گریه کردن شانه ای داشته باشی. کاش کنارت بودم تا من هم برای گریه کردن شانه ای می داشتم. امروز دوباره هر دویمان در تنهایی و دور از هم گریستیم، این بار اما هر دو خون می گریستیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-5083399971600626605?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/5083399971600626605/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/09/blog-post.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/5083399971600626605'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/5083399971600626605'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='نامه ای به برادر داغدارم'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-4541179616694233790</id><published>2009-07-28T00:38:00.009+02:00</published><updated>2009-07-28T15:57:25.513+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه داستانهای من'/><title type='text'>ساعت پنج و سی و چهار دقيقه</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;"تقدیم به همه کسانی که طعم آزادی را با هیچ مطاعی عوض نمی کنند"&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;با عجله به ساعتش نگاه کرد و عدد پنج و سی و چهار دقیقه را برای لحظاتی به خاطر سپرد، بعد صدای وزوزی را شنید که به او نزدیک می شد و ناگهان انگار دکمه توقف دنیا را زده باشند. همه چیز متوقف شد فقط همان صدای لعنتی وزوز بود که داشت مغزش را می خورد و بنای قطع شدن هم نداشت. حالا تو گویی همه فرصتهای دنیا را به او داده بودند. زمان طولانی و کش دار شده بود. انگاری در ساعت پنج و سی و چهار دقیقه گیر کرده باشد، نمی دانست در این توقف اجباری در زمان، نیازی به نفس کشیدن هم دارد یا نه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اگر خواهرش، مرضیه اینجا بود حتماً دوباره کولی بازی در می آورد و جیغ و داد راه می انداخت. اصلاً همیشه وقتی بازیشان به جاهای حساس و بزن بزن می رسید این دخترک لوس با ننر بازهایش همه چیز را خراب می کرد. حالا هم همون لحظه حساس بازی بود اما این بار خیلی واقعیتر. نکند مرضیه یادش برود که فردا قرار دندانپزشکی دارد. قرار او را که باید لغو کرد اما مرضیه وضع دندانهایش خیلی خراب است و خودش هم کم حواس، شاید سر قرار نرود. مادر را بگو که بیچاره چه قصه ای خواهد خورد. چه آرزوهایی برایش داشت. یادش افتاد نگاه گرم مادر را در آخرین دیدار و اینکه دست بر سرش کشیده بود. دلش می خواست همان جای سر خود را لمس کند. اما در زمان متوقف شده که نمی شود دست و پا را تکان داد. دید مادرش را که می خندد. خندید او هم. احساس بهتری داشت حالا که مادرش آمده بود برای دیدنش. چطور آمده این همه راه را؟ اصلاً کی به او خبر داده؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ناگهان زمان به کار افتاد. اولش قدری کند بود ولی بعد عادی شد. حالا دوباره صدای جیغ و داد مردم بود که شنیده می شد. پیرمردی فریاد کشید "نفس کشید، برگشت". حالا چرا داد می زد. بعد دید که آسمان نزدیک شد. روی دست مردم بود. حس خوبی بود مثل وقتی که پدر خدابیامرزش در زمان بچگی با او بازی پرواز می کرد. حالا اگر مادر اینجا بود دوباره با آن چشمهای مهربانش چشم غره ای می رفت که آخه مادر جان پدرتون آمرزیده شده هست، چون برای خدا جون داده. خود مادر در خواب دیده بود که پدر با آن لباسهای سوراخ سوراخ در بهشت ایستاده. یاد اولین نمازی افتاد که کنار دست پدر خوانده بود و چقدر جایزه گرفته بود بعدش. اما اصلاً اونها در مقایسه با دوچرخه ای که بعد از اولین روزه اش گرفت چیزی نبود. دوباره خنده اش گرفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اولش فقط سوزش خفیفی بود که اصلاً هم آزار دهنده نبود. وقتی هم که در زمان گیر کرده بود، اصلاً دردی نداشت. اما حالا درد داشت فزونی می گرفت. نمی دانست چرا باید این جوری شود. حالا زمان داشت جبران مافات می کرد و با سرعت پیش می رفت. احساس فشردگی می کرد. انگار کسی دائم به جلو فشارش می داد در حالیکه در مقابلش دیوار بزرگی بود. زندانی شده بود باز هم در زمان. این بار بین زمان و تقدیر. زمان قصد داشت او را با سرعت جلو برد و تقدیر اما می خواست که زمان با سرعت او هماهنگ شود. زندانی شده بود. یادش افتاد که همیشه این حس لعنتی زندانی شدن را داشته است. بعدازظهرهای طولانی و گرمی را به خاطر آورد که باید کنار دست مادر یک ساعتی می خوابید و یا صبح های خنک و دلچسب بهاری که باید به معلم تاریخش گوش می داد تا بیاموزد که زورگویان و قلدران چقدر ستمگر بوده اند و چگونه ایرانیها همیشه برای آزادی جنگیده اند. حالا هم او آرزوی آزادی داشت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;دوباره زمان متوقف شد و اما این بار تقدیر به راه خود می رفت. احساس کرد دارد کشیده می شود. داشت کش می آمد درست مثل گربه ای که هر روز برایش سهمی از رزق خود را کنار می گذاشت. به کبوترها فکر کرد که فردا ظهر کسی برایشان دانه نخواهد پاشید. حتماً مادر خوشحال خواهد شد که از شر کثافتکاریهای آنها خلاص می شود. اگر مادرش اینجا بود شاید برایش آب قند درست میکرد. تشنه اش بود. هوس چند قطره ای آب داشت. صدای طبل و سنج در سرش لانه کرد و دستهای هزاران آدمی که بالا آمده بود. لباسهای سیاه و بوی گلاب. چشمهای خیس و مهربان حاج آقا که داشت بر سرش می کوبید. بوی عاشورا به مشامش خورد. چشم برگرداند، هااای پدر آمده بود. بوی گلاب می آمد. پدر تنها نبود. خیلی ها با او آمده بودند. خیلی کش آمده بود. درد عمیقی در جانش زوزه می کشید. آرزوی آزادی داشت. صدای طبل و سنج می آمد. بوی عاشورا را به وضوح استشمام می کرد. "یا حسین..." بر زبانش جاری شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;حالا آزاد شده بود...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;زمان و تقدیر دوباره هم آوا شدند. "یا حسین... یا حسین" صدای مردم بود که گوش کر می کرد. "آقا تمام کرده.. بیخود ندوید" صدای پیرمردی بود که از اول سعی داشت جای گلوله را محکم نگه دارد. "ببرینش اون طرف" همان پیرمرده فرمان داد یود و همه اطاعت کرده بودند. صدای مردم هر لحظه بیشتر می شد. بوی عاشورا می آمد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-4541179616694233790?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/4541179616694233790/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/07/blog-post.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/4541179616694233790'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/4541179616694233790'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='ساعت پنج و سی و چهار دقيقه'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-429813609438512343</id><published>2009-06-22T22:49:00.008+02:00</published><updated>2009-06-22T23:12:02.095+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>به چکاوک اما نتوان گفت مخوان</title><content type='html'>&lt;a href="http://i14.tinypic.com/5ylqxhc.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 539px; height: 322px;" src="http://i14.tinypic.com/5ylqxhc.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;font face="Tahoma" size="2"&gt;انالله و اناال&amp;#1740;ه راجعون&lt;br&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;م&amp;#1740; توان رشته ا&amp;#1740;ن چنگ گسست&lt;br /&gt;م&amp;#1740; توان کاسه آن تار شکست&lt;br /&gt;م&amp;#1740; توان فرمان داد، هان ا&amp;#1740; طبل گران خاموش مان&lt;br /&gt;به چکاوک اما نتوان گفت مخوان&lt;br /&gt;..........................................&lt;br /&gt;هم&amp;#1740;ن، تمام شد. &lt;br&gt;&lt;br /&gt;خداحافظ انسان&amp;#1740;ت&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-429813609438512343?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/429813609438512343/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/06/blog-post.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/429813609438512343'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/429813609438512343'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='به چکاوک اما نتوان گفت مخوان'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i14.tinypic.com/5ylqxhc_th.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-427711863141372980</id><published>2009-05-18T17:53:00.005+02:00</published><updated>2009-05-19T14:24:15.684+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی در نروژ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاریخچه نروژ'/><title type='text'>هفدهم ماه می، روز ملی نروژ</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اگر در تاریخ حدود 630  سال به عقب برگردیم، نروژ را کشوری فقیر، ضعیف و ناتوان خواهیم یافت که به تازگی از  کابوس سیاه طاعون فراگیر خلاص شده بود. در چنین وضعیت فلاکت باری نروژ و دانمارک به  توافق رسیدند که دو کشور توسط یک حکومت مرکزی اداره شود. ابتدا قرار بود تساوی حقوق  بین دو ملت برقرار باشد و نروژیان نیز در سرنوشت سرزمین خود دخالت داشته باشند. اما  به تدریج این توافق کم رنگتر و کم رنگتر شد تا جایی که در سال 1536 نروژ رسماً بخشی  از سرزمین دانمارک شد. البته دانمارکیهای باهوش حواسشان بود که باید در ازای این  الحاق ذلت بار امتیازاتی به نروژیان مخصوصاً طبقه زمین دار نروژ اعطا نمایند. از  این رو می بینیم که در آن روزگار اوضاع اقتصادی مالکان نروژی از همتایان دانمارکی  خود به مراتب بهتر بوده است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;در جریان لشکرکشیهای  تاریخی ناپلئون بناپارت، دانمارک به هواداری بناپارت به ظاهر پیروز درآمده بود. از  این رو پس از شکست ناپلئون به دست متحدین، شورای تقسیم غنائم تصمیم می گیرد تا  سرزمین نروژ را از دانمارک جدا کرده و به عنوان خسارت جنگی به سوئد تقدیم نماید.  اما در همین زمان برخی از روشنفکران نروژی به این فکر می افتند که دوران ذلت این  سرزمین تمام شده و اکنون زمان این فرا رسیده تا نروژ به یک کشور مستقل با قانون  اساسی دموکراتیک تبدیل شود. پاره ای از آنها در قریه ایدزوول واقع در شمال اسلو گرد  هم آمدند و سرانجام در هفدهم مای 1814 قانون اساسی نروژ را تصویب کردند. این قانون  اساسی الهام گرفته از قانونهای اساسی و دموکراتیک فرانسه بعد از انقلاب و ایالات  متحده آمریکا بود. نروژ رسماً اعلام استقلال کرد و قانون اساسی خود را منتشر نمود.  اما پادشاه سوئد مایل به از دست دادن این سرزمین جدید نبود. به همین دلیل پس از کش  و قوسهای فراوان لشکری را عازم نروژ فاقد نیروی نظامی کرد و شورشها سرکوب شد. اما  نروژیان اجازه یافتند تا قانون اساسی خود را داشته باشند به این شرط که نماینده  پادشاه سوئد بر آنها حکومت کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اکثر نروژیها از این  دوران به تلخی یاد می کنند چون بر خلاف اتحاد با دانمارک، این اتحاد جدید به زور به  آنها تحمیل شده بود. برخی از هنرمندان و شاعران با عشق به نروژ آزاد شروع به نگارش  اشعار، داستانها و نقاشی تابلوهای زیبایی با مصادیق وطن دوستی و با تأسی از طبیعت و  خصوصیات مردم نروژ کردند. در این میان اشعار هنریک ورگلاند و بیورنسیرن بیورنسن  بیشترین تأثیر اجتماعی را داشته است. نماینده دولت سوئد و شخص پادشاه سوئد تلاش  بسیاری برای سرکوب این هنرمندان به کار بردند اما هنر جاری شده آنها بسان جویباری  کوچک رخنه عظیمی در سد قدرت سوئدیها به وجود آورد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;در 17 مای سال 1870  اولین راهپیمایی پسرکان مدرسه ای در نروژ با ایده بیورنسن انجام پذیرفت که منشاء  حرکت بسیار بزرگی در سالهای بعد بود. حرکتهای آرام مردمی سرانجام در سال 1905 کار  خود را به سرانجام رساند و نروژ رسماً استقلال خود را به دست آورد. اکنون نروژیان  فقیر و ضعیف بعد از حدود ششصد سال مجدداً می توانستند با سربلندی نام سرزمینی را  کنار اسم خود قرار دهند که به زودی تبدیل به یکی از قدرتهای اقتصادی تأثیرگذار جهان  گشت و همه این رفاه و امنیت تنها در سایه دموکراسی و رعایت قانونی به دست آمده که  نروژیها به آن افتخار می کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;هر سال در هفدهم ماه می  در همه شهرها و روستاهای نروژ مردم با برپایی مراسمی که نقش اصلی آن را کودکان بر  عهده دارند، به جهان نشان می دهند که روز ملی می تواند فارغ از سان نظامی و  قدرتنمایی سلاحهای مخوف برگزار شود. هر سال در این روز قدرت واقعی و اصیل مردم به  رخ دیکتاتورهای جهان کشیده میشود. روز ملی نروژ بی چون و چرا در اختیار کودکان است.  مردم بسان سال نو بهترین لباسهای خود را بر تن کرده و در میدان اصلی شهر گرد هم می  آیند. موزیک، بستنی و ساندویچ سوسیس به عنوان نماد نروژ ارکان اصلی این گردهم آیی  است. به یک مقام رسمی اجازه داده می شود حدود 10 دقیقه سخنرانی کند و نه بیشتر. در  این روز بیشتر مردم ترجیح می دهند با لباسهای محلی و به سبک قدیم خود را بیارایند.  بوناد که نام لباس محلی نروژیها است در چند روز قبل از 17 مای تبدیل به کالای اصلی  فروشگاه ها می شود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;در یک کلام می توان گفت  که روز ملی نروژ روز جشن ملی است. همه شادند و جشن می گیرند. پرچم نروژ در هر خانه  ای برافراشته و در دست هر کودکی دیده می شود. روز ملی نروژ روز تصویب قانون اساسی این کشور است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma; font-size: 13px;"&gt;&lt;a href="http://kharchangzade.blogfa.com/post-679.aspx"&gt;تصاویری از روز ملی نروژ در تروندهایم (خرچنگ زاده)&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style=" "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;a href="http://intropersisk.cappelendamm.no/c40661/artikkel/vis.html?tid=41271"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;اطلاعات بیشتر در مورد روز ملی نروژ&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-427711863141372980?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/427711863141372980/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/05/17-may.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/427711863141372980'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/427711863141372980'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/05/17-may.html' title='هفدهم ماه می، روز ملی نروژ'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-2848307834648269424</id><published>2009-05-15T17:58:00.006+02:00</published><updated>2009-07-28T02:46:41.030+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی در نروژ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عجایب چندگانه ممالک غیر اسلامی'/><title type='text'>شرایط زندگی روزمره در نروژ</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;زندگی کردن در &lt;a href="http://www.visitnorway.com/"&gt;نروژ &lt;/a&gt;مانند هر کشور دیگری ویژگیهای خاص خود را دارد که قصد دارم در طی چند نوشته برایتان تشریج کنم. البته ناگفته پیداست که تمامی مطالب محصول تجربه های شخصی من در این کشور شمالی است &lt;span lang="en-us"&gt;. &lt;/span&gt;این نوشته ها از آنجا که از قلم یک دانشجوی ساکن نروژ به تحریر درآمده شاید بیشتر به درد دانشجویان آینده بخورد و برای کسانی که به قصد تفریح راهی سرزمینهای شمالی اروپا می شوند، کاربرد نداشته باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;قبل از هر چیز به یاد داشته باشید که سیستم آموزش زبان در نروژ بسیار کارآمد است، به گونه ای که تقزیباً همه مردم در حد نیازمندیهای شما قادر به انجام یک مکالمه ساده انگلیسی هستند. اگر خواستید سوالی از یک پسر بچه 14 یا 15 ساله بپرسید همچین با اعتماد به نفس دانش انگلیسی خود را بیرون نریزید چون حتماً اون کوچولوی مو بور از شما بهتر انگلیسی صحبت میکند. اما اگر به عنوان دانشجو قصد اقامت در نروژ را دارید، اکیداً توصیه میکنم قبل از آمدن چهار تا کلمه نروژی یاد بگیرید. وقتی با یک نروژی نیم ساعت انگلیسی حرف زدید، در پایان که بگویید "توسن تاک"، یعنی خیلی ممنون و یا "ها دٍ"، یعنی خداحافظ نیشش تا بناگوش باز میشه و کلاً همه چیز عوض میشه. من قبل از آمدن در کلاسهای مقدماتی زبان شرکت کرده بودم و این موضوع خیلی به من کمک کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;خرید در اینجا هم شرایط خاص خودش را دارد. اول از همه چیزی به نام قیمت ثابت اصلاً و ابداً معنی ندارد. هیچ وقت و هیچ وقت و ابداً و اصلاً و اگر جرأت دارید وقتی حراجی در کار نیست خرید کنید. همه عواقب این کار به عهده شخص خودتان است و مخصوصاً سوختگی وجشتناک در بعضی مواضع خاص و در آینده نزدیک وقتی که شعاع دلپذیر حراج تشعشع گرم خود را بر روی همان فروشگاهی که شما خدای نکرده در فصل معمولی از آنجا خرید کرده اید، پخش نماید. در نروژ قیمتها نسبت به ایران سرسام آور زیاد است. البته اگر در ایران اهل خرج و برج و از این جور حرفها بودید اصلاً عین خیالتان نباشد. لباس و لوازم منزل را می توان معطل حراج کرد اما با غذا چه کار باید کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;در نروژ مغازه حسن آقا و سوپر سر کوچه و از این حرفها خبری نیست. البته نه این که اصلاً نباشد اما مردم احتیاجات روزانه خود را غالباً از سوپرمارکتهای زنجیره ای تهیه می کنند. پس خوب است که از الان با اسامی &lt;span lang="en-us"&gt;&lt;a href="http://www.rema.no/?ad=1&amp;amp;gclid=CLHh9pDfvpoCFRWRZgodrH3Ksg" target="_blank"&gt;REMA 1000&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;، &lt;span lang="en-us"&gt;&lt;a href="http://www.rimi.no/rimi/" target="_blank"&gt;RIMI&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;، &lt;span lang="en-us"&gt;&lt;a href="http://www.ica.no/" target="_blank"&gt;ICA&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;، &lt;span lang="en-us"&gt;&lt;a href="http://www.kiwi.no/" target="_blank"&gt;KIWI&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;، &lt;span lang="en-us"&gt;&lt;a href="http://www.coop.no/index.html"&gt;Coop&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; و &lt;span lang="en-us"&gt;&lt;a href="http://www.meny.no/meny/meny/" target="_blank"&gt;Meny&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;آشنا شوید.&lt;span lang="en-us"&gt; &lt;/span&gt;امکان دارد در شهری که شما زندگی و تحصیل میکنید همه این فروشگاه ها وجود نداشته باشد. در وب سایت همه این فروشگاه های زنجیره ای قسمتی وجود دارد که آدرس فروشگاه ها را از آنجا می توانید دریافت کنید. اما باز هم صبر کنید!!! قیمتها در نروژ ثابت نیست. یادتان هست قبلاً این را گفته بودم. برای مثال شما میتوانید یک بسته پنیر با مارک مشابه، تاریخ مصرف مشابه و مزه مشابه را از این فروشگاه ها با قیمتهای غیر متشابه خرید نمایید. فروشگاه محبوب من &lt;a href="http://www.rema.no/?ad=1&amp;amp;gclid=CLHh9pDfvpoCFRWRZgodrH3Ksg" target="_blank"&gt;&lt;span lang="en-us"&gt;REMA 1000&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; است. تقریباً ارزانترین ها در آنجا بافت می شود. این فروشگاه محصولاتی با مارک &lt;span lang="en-us"&gt;landlord&lt;/span&gt; عرضه میکند که کیفیت مناسب و قابل قبولی داشته و بسیار ارزان هستند. البته در &lt;a href="http://www.coop.no/index.html"&gt;&lt;span lang="en-us"&gt;Coop&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; هم محصولاتی با مارک &lt;span lang="en-us"&gt;Xtray&lt;/span&gt; (اسم این یکی را زیاد مطمئن نیستم)و در فروشگاه های &lt;a href="http://www.rimi.no/rimi/" target="_blank"&gt;&lt;span lang="en-us"&gt;RIMI&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.ica.no/" target="_blank"&gt;&lt;span lang="en-us"&gt;ICA&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; محصولاتی با مارک &lt;span lang="en-us"&gt;euro shopper&lt;/span&gt; به همین منوال عرضه می گردد. شما می توانید از کف ریش تراشی تا برنج را با این مارکها پیدا کنید. قیمتها بین 10 درصد تا 50 درصد کمتر هستند. برخی از محصولات کیفیت خوبی ندارند، بنابراین توصیه میکنم زیاد هم ذوق زده نشوید و پول خود را حرام نفرمایید. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;موضوع وحشتناک دیگر این که همه اطلاعات روی بسته بندیها به زبان شیرین نروژی بوده و بنابراین زیاد برای خواندن آنها خود را به زحمت نیاندازید. توصیه میکنم با استفاده از &lt;a href="http://www.google.com/language_tools?hl=no" target="_blank"&gt;مترجم گوگل&lt;/a&gt; لعات حساسی مانند گوشت خوک و مرغ و بوقلمون و غیره را حتماً به زبان نروژی پیدا کرده و یادداشت فرمایید تا بعداً مثل یکی از دوستان نماز خوان آفریقایی ما دستگیرتان نشود که سه ماه تمام گوشت چرخ کرده خوک را به جای گوشت چرخ کرده مرغ نوش جان فرموده اید و برای همه از مزه و طعم دلپذیر مرغهای نروژی هم تعریف کرده اید. اما قیمتهای بعضی اقلام برای اینکه قدری حساب و کتاب هم دستتان باشد. همه این اقلام از &lt;a href="http://www.rema.no/?ad=1&amp;amp;gclid=CLHh9pDfvpoCFRWRZgodrH3Ksg" target="_blank"&gt;&lt;span lang="en-us"&gt;REMA 1000&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; قابل تهیه است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul dir="rtl"&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;5 کیلو برنج 45 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;یک پاکت یک لیتری شیر 13 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;یک بسته 12 تایی تخم مرغ 32 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;نان به اسم &lt;span lang="no-bok"&gt;kneipbrød&lt;/span&gt; (ارزانترین نان موجود) 5 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;سایر نانها به طور متوسط 20 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ماست کوچک 14 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;مربا در ظروف پلاستیکی یک کیلویی از 14 کرون نروژ تا 28 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;پنیر خامه ای فیلادلفیا 20 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;گوشت چرخ کرده گوساله، بسته 400 گرمی 24 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;گوشت چرخ کرده مرغ، بسته 400 گرمی 20 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;گوشت گوسفند به طور متوسط برای هر کیلوگرم 110 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;گوشت گوساله به طور متوسط برای هر کیلوگرم 150 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;فیله مرغ به طور متوسط برای هر کیلوگرم 100 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;آب میوه به طور متوسط برای هر لیتر 12 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;نوشابه کوکاکولا یک بطری یک و نیم لیتری بین 11 کرون نروژ تا 20 کرون نروژ. بسته به حراج و بسته بندی دارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;میوه اعم از سیب، پرتغال، انگور و گلابی به طور متوسط کیلویی 20 کرون نروژ و بالاتر. در حراجها تا کیلویی 5 کرون هم خربداری شده است!!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;چای یک بسته 250 گرمی 30 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;کاهو در اینجا به شکل کلم پیچ و کلم پیچ به شکل کاهو است!! لطفاً اشتباه نکنید. در هر صورت کاهو هر دانه بین 15 تا 30 کرون نروژ بسته به فصل&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;هویج از کیلویی 10 کرون نروژ تا 30 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;روعن مایع مخصوص غذا، یک و نیم لیتر؛ 25 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;li dir="rtl"&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;شکر بسته یک کیلویی، 13 کرون نروژ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;خوب به طور متوسط خودتان را برای جدود 1500 کرون نروژ در هر ماه برای هر نفر آماده کنید. البته این موضوع خیلی به شخصیت شکم آدمها هم ربط داره. یک دوست ایرانی دارم که با ماهی 500 کرون نروژ روزگار سر میکنه و هنوز هم دچار سوء تغذیه نشده است. در موقع خرید نوشابه و هر چیز دیگری که قوطی و یا بطری دارد به علامت &lt;span lang="en-us"&gt;Pant&lt;/span&gt; روی آن توجه کنید. این علامت یعنی اینکه اگر قوطی را مثل بچه آدم بشورید و پس بیارید بین یک تا دو و نیم کرون به شما برگردانده می شود. در همه فروشگاه ها دستگاه &lt;span lang="en-us"&gt;Pant&lt;/span&gt; در ورودی مغازه نصب شده است. اگر دفعه اولتان هست از متصدی فروشگاه کمک بگیرید. شما میتوانید پول &lt;span lang="en-us"&gt;Pant&lt;/span&gt; را به صلیب سرخ هم اهداء نمایید. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;خوب حالا که شکمتان سیر شده حتماً یاد وطن کرده اید و مثلاً دلتان لک زده برای آبلیموی اعلای یک و یک و یا حلوا ارده برای صبحانه. اصلاً احتیاجی نیست که خوتان را برای مامانتون در ایران لوس کنید تا اون بیچاره از سرزمین مادری برای شازده خودش هوسونه بفرسته. تقریباً در همه شهرها، فروشگاه های شرقی با اسامی متفاوتی یافت می شود. کافی است از اولین نفر دم دستتان سراغ یک فروشگاه عربی و یا پاکستانی را بگیرید. اون جا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برای همه غریبان دور از وطن از مصر گرفته تا چین پیدا می شود. خوب البته باید یک کمی در پول خرج کردن جنتلمن باشید و دائماً قیمت یک شیشه آبلیمو را با ایران مقایسه نکنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://www.visitnorway.com/"&gt;نروژ &lt;/a&gt;یعنی سرزمینی که می شود همه کار با اینترنت کرد. پس قبل از هر کاری خوب از خجالت گوگل عزیز در بیایید. در ضمن نروژ سرزمین آگهی های تبلیعاتی هم هست. خوب تبلیغات فروشگاه های مختلف را رصد کنید تا یک وقت خدای نکرده چیزی از دستتان در نرود که غفلت موجب پشیمانی است. می توانید با مراجعه به وب سایت فروشگاه های نامبرده بخواهید که مجلات تبلیغی خود را برای شما ایمیل نمایند. در آن صورت اطلاعات را سریعتر و بهتر دریافت خواهید کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اما در مورد آب خوردن اصلاض نگران نباشید. تا جایی که من می دانم آب لوله کشی همه شهرهای نروژ قابل نوشیدن است. عموماً عالی و خنک ، فقط لیوانتان را پر کنید و نوش جان فرمایید. سراسر نروژ پوشیده از کوه است و بنابراین همه جا آب خالص و پاک جاری از کوهستان در دسترس می باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;زباله اما در اینجا داستانی دارد. تفکیک زباله بخش زیبایی از زندگی روزانه نروژیها است. زباله ها عموماً به چهار دسته مواد غذایی که باید در نایلونهای ویژه قابل تحزیه ریخته شود، کاغذ، شیشه و فلز و در نهایت سایر زباله ها که سوزانده شده و از آن برق به دست می آورند. زباله های الکتریکی و شیمیایی خطرناک مثل باطری را باید در فروشگاه ها تحویل دهید. قبل از دور ریختن زباله خوب است از یک دوست و یا مسئول ساختمانتان قوانین مربوط به آن را سوال فرمایید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-2848307834648269424?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/2848307834648269424/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/05/blog-post_15.html#comment-form' title='69 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/2848307834648269424'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/2848307834648269424'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/05/blog-post_15.html' title='شرایط زندگی روزمره در نروژ'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>69</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-6292331792174216017</id><published>2009-05-04T17:43:00.005+02:00</published><updated>2009-07-28T02:50:06.819+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عجایب چندگانه ممالک غیر اسلامی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>سفر يک روزه به سوئد</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;خیلی وقت بود که تصمیم داشتیم سفری کوتاه به سوئد داشته باشیم. روز جهانی کارگر را بهانه خوبی یافتیم برای تحقق این مهم. پس بقچه هامون را بستیم و سوار فولکس عزیزم شدیم و سر به بیابون گذاشتیم. همونطور که می دانید عبور از &lt;/span&gt;&lt;a href="http://living-in-norway.blogspot.com/2009/02/blog-post_21.html"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;مرز &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;برای من مفهوم خاصی دارد. بنابراین تصمیم گرفتم فیلمی از این عبور پیروزمندانه تهیه و به رویت اهالی دنیای مجازی برسانم. این هم دست پخت ما با صدای دل انگیز علیرضا جان عصا&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: center"&gt;&lt;object width="425" height="344"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/5weu4kuJwl4&amp;amp;hl=en&amp;amp;fs=1"&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/5weu4kuJwl4&amp;amp;hl=en&amp;amp;fs=1" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="425" height="344"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;اما دلیل اصلی سوئد رفتن ما عبارت بود از خرید گوشت و مرغ. بله درست خواندید. قیمت گوشت و مرغ در سوئد تقریباً 20 درصد کمتر از نروژ است و همین یک دلیل باعث می شود هر هفته تعداد زیادی از نروژیان عزیز سفر یک ساعته تا نزدیکترین شهر سوئد یه اینجا که &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.abisko.nu/"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;آبیسکو&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt; نامیده می شود را بر خود هموار فرمایند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:small;"&gt;عبور از مرز هم خیلی جالبه. همانطور که در فیلم می بینید تقریباً و تحقیقاً مرزی وجود ندارد. فقط باید با سرعت 30 کیلومتر درساعت گذر کنید. دریاچه یخ رده سر راهمون هم از مراکز توریستی مهم شمال اسکاندیناوی محسوب میشود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-6292331792174216017?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/6292331792174216017/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/05/blog-post.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/6292331792174216017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/6292331792174216017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='سفر يک روزه به سوئد'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-3713027829321151605</id><published>2009-04-30T21:27:00.009+02:00</published><updated>2009-05-01T08:56:18.394+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>فتوغرافهای ملوکانه</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="font-family:'tahoma';font-size:85%;"&gt;چند روزی است که میل ملوکانه ما اراده فرموده بود چند خطی قلمی فرماییم، اما رخوت بهاری بر ما مستولی گشته است این روزها و کسالت بر اراده ملوکانه امان غلبه کرد. پس میل فرمودیم تعدادی از جدیدترین فتوغرافهای خود را که با موبایل سلطنتی خودمان برداشته ایم جهت رفاه رعایای سرزمین پادشاهی صفر و یک به این دنیای مجنون مجازی هبه نماییم. باشد که آیندگان همیشه این بزرگواری ملوکانه ما را به یاد داشته باشند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ضل السلطان همایونی از املاک شاهنشاهی واقع در شهرستان نارویک&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_QEireH8HrB8/Sfn_piLHOCI/AAAAAAAAADk/tlYkmycLy_A/s1600-h/SP_A0224.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5330572722982828066" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="اولین نشانه های بهار در نارویک با دو ماه تأخیر" src="http://1.bp.blogspot.com/_QEireH8HrB8/Sfn_piLHOCI/AAAAAAAAADk/tlYkmycLy_A/s400/SP_A0224.jpg" border="0" longdesc="Narvik, Norway" /&gt;&lt;/a&gt;اولین نشانه های بهار در نارویک با دو ماه تأخیر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_QEireH8HrB8/Sfn_qdgqPFI/AAAAAAAAAD8/1dgZmLzYvOo/s1600-h/SP_A0227.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5330572738910895186" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="پرواز یک چترباز بر فراز نارویک گرم. امروز هوا اینجا به حد خفه کننده ای گرم شده بود. تقریباً 10 درجه سانتیگراد" src="http://3.bp.blogspot.com/_QEireH8HrB8/Sfn_qdgqPFI/AAAAAAAAAD8/1dgZmLzYvOo/s400/SP_A0227.jpg" border="0" longdesc="Narvik , Norway" /&gt;&lt;/a&gt;پرواز یک چترباز بر فراز نارویک گرم. امروز هوا اینجا به حد خفه کننده ای گرم شده&lt;br /&gt;بود. تقریباً 10 درجه سانتیگراد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_QEireH8HrB8/Sfn_qJBhBVI/AAAAAAAAAD0/8SiGddOPChs/s1600-h/SP_A0232.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5330572733411558738" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="مرکب سلطنتی مبارک در ساعت 10 شب. خورشید خانم دقیقا 5 دقیقه پیش رفت پشت کوه" src="http://1.bp.blogspot.com/_QEireH8HrB8/Sfn_qJBhBVI/AAAAAAAAAD0/8SiGddOPChs/s400/SP_A0232.jpg" border="0" longdesc="Narvik , Norway" /&gt;&lt;/a&gt;مرکب سلطنتی مبارک در ساعت 10 شب. خورشید خانم دقیقا 5 دقیقه پیش رفت پشت کوه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_QEireH8HrB8/Sfn_p6u578I/AAAAAAAAADs/L7ADVaafrl0/s1600-h/SP_A0225.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5330572729575403458" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="منظره ای که من از کلاس درس زبان نروژیم می بینم. خوشگله نه" src="http://4.bp.blogspot.com/_QEireH8HrB8/Sfn_p6u578I/AAAAAAAAADs/L7ADVaafrl0/s400/SP_A0225.jpg" border="0" longdesc="Narvik , Norway" /&gt;&lt;/a&gt;منظره ای که من از کلاس درس زبان نروژیم می بینم. خوشگله نه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-3713027829321151605?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/3713027829321151605/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/04/10-10-5.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/3713027829321151605'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/3713027829321151605'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/04/10-10-5.html' title='فتوغرافهای ملوکانه'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_QEireH8HrB8/Sfn_piLHOCI/AAAAAAAAADk/tlYkmycLy_A/s72-c/SP_A0224.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-7745996396937003752</id><published>2009-04-18T16:31:00.010+02:00</published><updated>2009-04-18T19:15:12.819+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه داستانهای من'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Mine Norske Skrifter'/><title type='text'>Jorden i år 2100</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;color:#333399;"&gt;من در وبلاگ &lt;a href="http://kharchangzade.blogfa.com/"&gt;خرچنگ زاده&lt;/a&gt; دیده ام که گاهی اوقات به نروژی چیزهایی می نویسه تا بعداً از پیشرفت زبانش لذت ببره. من هم از این ایده خوشم آمد و امروز می خواهم اولین پست نروژی خودم را ارسال کنم. این پست یکی از انشاء هایی است که من در دوره زبان نروژی نوشته ام. موضوع انشاء زمین در سال 2100 میلادی است. متن این نوشته در واقع یک داستان علمی تخیلی خیلی ساده است که خوب صد البته &lt;a href="http://www.spacescience.ir/ShowPost.aspx?Category=300&amp;amp;SubCategory=340&amp;amp;Post=0000016"&gt;فضایی &lt;/a&gt;هم است. &lt;a href="http://www.spacescience.ir/ShowPost.aspx?Category=300&amp;amp;SubCategory=360&amp;amp;Post=0000029"&gt;سفر به فضا&lt;/a&gt; اما این بار یک کمی غمناک. می دانم خیلی ها &lt;a href="http://no.wikipedia.org/wiki/Norsk"&gt;زبان نروژی&lt;/a&gt; بلد نیستند، پس پیشاپیش معذرت میخواهم!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#000000;"&gt;Endelig ble det siste romskipet skutt ut til &lt;a href="http://www.romsenter.no/"&gt;verdensrommet&lt;/a&gt; i morges. Faren min er en av de fem astronautene som skal til Mars med dette romskipet, og det er jeg stolt over. Det var fire romskip, tjue &lt;a href="http://www.romsenter.no/Norsk/Romfart/Astronauter/Hvordan_bli_astronaut+/"&gt;astronauter&lt;/a&gt;, all menneskelig vitenskap og et kjempestort ønske som er fraktet til Mars. De skal endre miljøet på Mars, slik at det blir mulig å bo der. Det er vår siste sjanse.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ffffff;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#000000;"&gt;Denne historien begynte i industriell tid, da man prøvde å produsere massevis av varer. Derfor begynte man å bruke stadig mer råvarer og energi. Flere og flere trær ble hogd, og mer og mer fossilt brennstoff ble brent. Så kom biler og fly som slapp ut millioner tonn co2 hvert år. Etter hvert ble kloden varmere, og hele økosystemet ble påvirket.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#ffffff;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#000000;"&gt;De første konsekovensene viste seg omtrent for ett hundre år siden. Forskere begynte å snakke og skrive om noen forandringer hos enkelte arter av planter og dyr. Uttrykk "&lt;a href="http://www.daria.no/skole/?tekst=9147"&gt;Gglobal Oppvarming&lt;/a&gt;" blir stadig mer kjent, men ingen trodde at dette ville bli den farligste fienden for hele verden. Fremdeles trodde de fleste politikere at forskerne overdrev. Den gangen var økonomi avhengig av olje, gass og kull, slik at 90% av hele verdens energiforbtuk var basert på fossile brennstoffer.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#000000;"&gt;I 2006 var det mange store stormer i verden. I 2010 var issmeltingen svært dramatisk. Millioner av mennesker i Danmark, Indonesia og USA ble tvunget til å flytte fra hjemstedene sine på grunn av havets overflate som steg. den gangen begynte alle å gjøre noe for å stoppe den globale oppvarmingen og klimaforandringen, men det var for sent. Jorda var blitt sint, og den trengte tid for å bli rolig igjen.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;color:#000000;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;Undersøkelser viste at&lt;/span&gt; &lt;a href="http://no.wikipedia.org/wiki/Jorden"&gt;jorda&lt;/a&gt; iallfall trengte 500 år på å reparere seg. Det kunne skje hvis man stoppet å skade miljøet. Alle prøvde å ta hensyn til miljøet, men det var for sent.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;Hver dag ble forholdene verre og verre. Mange store stormer kom hvert år, og det ble umulig å dyrke marka. Det ble en forferdelig mangel på mat i hele verden, og etterhvert kom en kjempestor økonomisk krise. Det var ingen annen utvei. Man måtte flytte fra jorda.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;slik var det at faren min ble en av de første menneskene som ble fraktet til &lt;a href="http://www.astro.uio.no/ita/DNP/nineplanets/mars.html"&gt;Mars&lt;/a&gt;. Man håper at hele befolkningen på Jorda kan flytte til Mars i løpet av 100 år. Barnebarna våre kan kanskje komme tilbake til Jorda om 400 år. Jeg tror at de vil ta mer hensyn til &lt;a href="http://www.gronnhverdag.no/"&gt;miljøet&lt;/a&gt; denne gangen. De husker en forferdelig historie om foreldrene sine og miljøet deres som ble ødelagt.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:85%;color:#999999;"&gt;Shahram Yazdanpanah&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:85%;color:#999999;"&gt;Narvik, Norway&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-7745996396937003752?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/7745996396937003752/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/04/jorden-i-ar-2100.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/7745996396937003752'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/7745996396937003752'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/04/jorden-i-ar-2100.html' title='Jorden i år 2100'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-882002023366667649</id><published>2009-04-14T21:31:00.011+02:00</published><updated>2009-04-17T18:39:59.453+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>گرداب</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;در اوایل نوروز امسال و در اوج بی خبری تعطیلات سال نو، یک خبر امنیتی همه دنیای مجازی را به شدت تحت تأثیر قرار داد. گرداب بزرگی که به قصد پاکسازی دنیای مجازی فارسی زبان وارد عرصه شده بود و غوغایی به پا کرده بود. البته خیلی چیزها درباره اش گفته اند، خیلی ها فحشش داده اند و خیلی ها هم خوششان آمده از این کار آقای گرداب. اما من می خواهم از منظر دیگری به گرداب ایرانی نگاه کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;حدود چهار سال پیش بود که من قلم زدن در اینترنت را با &lt;/span&gt;&lt;a href="http://aerospace-news.persianblog.ir/"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;وبلاگ اخبار هوافضایی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt; آغاز کردم. به تدریج تعداد بازدیدکنندگان وبلاگ از روزی چهار پنج نفر که نصفش هم خودم بودم به روزی حدود 300 تا 400 نفر رسید. من هم جو برم داشت و دل به دریا زدم و وبسایت &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.spacescience.ir/"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;دانش فضایی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt; را با توکل به خدا راه اندازی کردم. هنوز خاطره آن روز را به خوبی به یاد می آورم که برای هزینه سالانه مختصری که وب سایت داشت با همسرم مشورت کردم. کلی شک کردیم، برنامه ریزی کردیم، بلند پروازی کردیم و در نهایت شبنم به من گفت کاری را که دوست داری انجام بده و من هم شروع کردم. هزینه سالانه مختصر راه اندازی وب سایت در آن روزها به نظرم آنقدر زیاد بود که به فکرم رسید با &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.day.ir/"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;شرکت دی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt; که از ابتدا تا کنون همراه من بوده صحبت کنم و درخواست تخفیف نمایم و آنها چه سخاوتمندانه هزینه میزبانی وب سایت را از صورتحساب کسر کردند. دوستان زیادی در این راه همراه من بودند از جمله &lt;/span&gt;&lt;a href="http://pnazemi.persianblog.ir/"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;پوریا ناظمی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt; و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.spacescience.ir/ShowPost.aspx?Category=700&amp;amp;SubCategory=710&amp;amp;Post=0000026"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;سیروس برزو&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;. از آن روز اول تا همین امروز همواره مشکل مالی بزرگترین معضل من بوده است. من به خاطر این کار شغلی را از دست داده ام، موقعیتهای فراوانی را فراموش کرده ام و هزینه های زیادی پرداخته ام. فقط به این امید که دانش فضایی بتواند مقصد مطمئنی باشد برای هزاران جوان تشنه فارسی زبان. امثال دانش فضایی کم نیستند. &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.parssky.com/"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;آسمان پارسی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://www.persiangeo.com/"&gt;پرشین ژئو&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;، &lt;a href="http://www.cloudysky.ir/"&gt;آسمان ابری&lt;/a&gt;، &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.hupaa.com/"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;هوپا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;، &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.jazirehdanesh.com/"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;جزیره دانش&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt; و خیلی سایتهای دیگر. من این چند تا را بیشتر می خوانم و بنابراین از اینها نام بردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;اما چرا این همه روده درازی کردم. من ایمان دارم که گردابیان محترم میلیونها میلیون تومان پول ناقابل را صرف این پروژه خود کرده اند. خوب من چون خودم قبلاً از این جور کارهای دولتی کرده ام می دانم که شاید رقم به نظر خیلی از دوستان کار نکرده ما زیاد باشد اما در واقع یک پروژه دولتی یعنی همین و هیچ کاریش هم نمی شود کرد. اما سوال اینجاست که راست و حسینی و خدا وکیلی چه کاری برای تقویت محتوای مفید، آموزنده و سرگرم کننده ایرانی کرده اید. زمانی که من در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.isa.ir/"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;سازمان فضایی ایران&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt; مشغول به کار بودم پروژه ای را با ایده یکی از همکارانم آغاز کردیم به نام &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.isa.ir/pagecontent.php?rQV===AfARzM4AjMApjclJWb15GZJV2ZhBHfABDQ6UGc5RFduVGdu92Y8BEMApTZwlHVlJXd0NWdyR3c8BEMApTZwlHVkxWamxHQ4kDQ6UGb0lGd"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;جشنواره وبلاگها و وبسایتهای فضایی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt; و هدفمان هم این بود که به جوانان پر شوری که مجانی دنیای مجازی را پر از داده های علمی فضایی می کردند کمک فنی کنیم. یک دوره هم برایشان کلاس گذاشتیم و خیلی برنامه های دیگر هم داشتیم که نشد ادامه پیدا کند. اولین موضوعی که ما در آنجا به آن اشاره داشتیم بحث کپی نویسی بود که امروزه آفت تولید مطب فارسی شده و دومین موضوع عمیق نگاه کردن به موضوع بود تا سطحی نگری گریبان ما را نگیرد. به راستی گردابیها با آن امکانات عریض و طویلشان که مار را از سوراخ کشیده بیرون نمیتوانند فکری به حال این جماعت محتوا نویس کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;اما من می گویم که اینترنت بد نیست. به خدا اینترنت به معنی چت و انحراف نیست. ولی وقتی جوان مردم را می آوری جلوی این غول چراغ جادو می نشانی اگر جایی برای رفتن نداشته باشد خیلیها هستند که دخمه زیبایی برایشان تدارک دیده اند. مشکل اینجاست که آنها از این راه پول پارو میکنند ولی امثال من بلد نیستند تجارت کنند. پس ما هر روز ضعیفتر و کم توان تر می شویم و آنها بزرگتر و پولدارتر و قوی تر. راه حل هم خیلی ساده است. اول مهندسان توانمند گرداب نویس لطفاً نرم افزاری بنویسید که بشود مقالات اصلی را از کپی شده تمیز داد. دوم منطقی طراحی کنید تا بتوان بر اساس آن مثلاً پنج سایت برتر هر زمینه علمی، سرگرمی و یا هر چیز دیگر را با یک روالی که کمترین دخالت دست در آن باشد (این نکته خیلی مهم است) مشخص کند. بعدش هم این کار هر چند ماه یک بار تکرار شود. سپس از این وب سایتهای برنده در دوره ای که قادر به حفظ موقعیت خود هستند حمایت مالی، فنی و خدماتی شود. آموزش داده شود و خیلی کارهای دیگر. من ایمان دارم که اگر یک نظرسنجی روی وب گذاشته شود بچه های خوره دنیای دیجیتال هزاران نظر عالی ارائه خواهند داد که برق از کله همه سیاست گزاران دنیای وب پریده شود. ( من این کار را قبلاً کرده ام و برقم هم قبلاً پریده). ولی شما را به خدا قسم می دهم که نسبتها را عادلانه انتخاب کنید. منظورم را واضحتر نمیگویم ولی می دانم که شما حتماً می فهمید منظورم چیست.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;در آخر هم اذعان میکنم این مطلب را همین جوری یک دفعه نوشته ام و ایده هایم کاملاً خام و نپخته است. ولی از همه دعوت میکنم روی این موضوع فکر کنند و ایده های نابشان را مطرح کنند شاید این وسط فرجی شد و چهار تا جوان فعال توانستند آرزوهایشان را تحقق ببخشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;ببخشید زیادی نوشتم، خودم هم می دانم ولی آخر کاری جهار تا آدم جوانمرد پیدا شود و این مطلب را بفرستند روی سایتهای اجتماعی مانند این وبسایت &lt;/span&gt;&lt;a href="http://balatarin.com/"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;بالاترین&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-882002023366667649?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/882002023366667649/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/04/blog-post_14.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/882002023366667649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/882002023366667649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/04/blog-post_14.html' title='گرداب'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-7154505967784047471</id><published>2009-04-12T23:49:00.019+02:00</published><updated>2009-04-13T01:13:13.681+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه داستانهای من'/><title type='text'>دایره قطبی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;میهمانداران به سرعت فنجانهای مقوایی قهوه و چای و زباله های باقیمانده از میان وعده سبکی را که برای هر چیزش جداگانه از ما پول گرفته بودند را جمع می کردند. این هم از معجزات تجارت نوین است که می شود فقط پول پرواز را داد و با یک ساک کوچک دستی دنیا را ارزانتر از همیشه گشت. به یاد استاد خوبم، مهندس شفتی افتادم و ماجراهای کلاس شگفت انگیز مدیریت تکنولوژی هوافضایی و داستان &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.ryanair.com/"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;شرکت رایان ایر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt; که از قرار معلوم از اولینهای این تجارت بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای دهمین بار ساعت را از شبنم پرسیدم و دوباره به محاسبات ساده خودم روی دفترچه راهنمای پرواز &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.norwegian.no/sw7127.asp" alt="Norwegian"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;هواپیمایی نروژین&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt; نگاهی گذرا انداختم. کمتر از دو تا سه دقیقه دیگر به رویداد بزرگ گذر باقی مانده بود. با غرور و خنده عمیقی که بر لب داشتم به مسافران هواپیما نگاهی انداختم. انگار نه انگار که تحولی در پیش بود. بعضی ها چرت می زدند و بعضی ها گپ زدن را ترجیح داده بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می خواستم یک بار دیگر ساعت را بپرسم اما شرم مانعم شد. این عادت بد ساعت به دست نکردن را باید از سر بیاندازم. شروع کردم به شمارش معکوس ثانیه ها. خوب تا چند ثانیه دیگر رخ خواهد داد. با احتیاط و طوری که مزاحم مسافر کنار پنجره نشوم، سرک کشیدم و به جلو جایی که گذر آنجا باید رخ می داد، نگاهی انداختم. اما تا جایی که چشم کار می کرد آسمان همان رنگ بود. آهان همین حالا. رد شدیم دیگر. اما نه تکانی نه سر و صدایی ونه احساس شادی و یا غمی در چهره مسافران. به آرامی نجوا کردم "رد شدیم. حالا در دایره قطبی هستیم. به قطب شمال خوش آمدید."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند دقیقه بعد غول قرمز آهنی ما در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.avinor.no/en/airport/harstad" alt="Evenes Airport"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt;فرودگاه اونس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:85%;"&gt; آرام گرفت. از درب هواپیما که بیرون آمدم برای اولین بار نسیم سرد قطبی را تجربه کردم. نسیمی سرد در میانه تابستان که نوید زندگی دیگری برای من به ارمغان آورده بود. دوباره با خود زمزه کردم "به قطب شمال خوش آمدی."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/photos/57977106@N00/2806432892/"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 444px; CURSOR: hand; HEIGHT: 346px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://farm4.static.flickr.com/3017/2806432892_7af415b628.jpg?v=0" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-7154505967784047471?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/7154505967784047471/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/04/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/7154505967784047471'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/7154505967784047471'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='دایره قطبی'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-7663205072680087178</id><published>2009-03-27T21:53:00.002+01:00</published><updated>2009-04-03T23:01:19.253+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عجایب چندگانه ممالک غیر اسلامی'/><title type='text'>عجایب چندگانه ممالک غیر اسلامی (1)</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;در بدو ورود به کشورها&amp;#1740; اروپا&amp;#1740;&amp;#1740; اول&amp;#1740;ن چ&amp;#1740;ز&amp;#1740; که شما غافلگ&amp;#1740;ر خواهد کرد ق&amp;#1740;متها&amp;#1740; سرسام آور&amp;#1740; است که تا چند وقت&amp;#1740; به شکل &amp;#1740;ک ماش&amp;#1740;ن حساب گنده پشمالو شبها به سراعتان م&amp;#1740; آ&amp;#1740;د. البته ناگفته پ&amp;#1740;داست که ماش&amp;#1740;ن حساب نامبرده فقط عمل ضرب را انجام م&amp;#1740;دهد. البته به تدر&amp;#1740;ج سرد&amp;#1740; خاک کار خود را م&amp;#1740;کند و آدم &amp;#1740;ادش م&amp;#1740; رود که از چه سرزم&amp;#1740;ن گل و بلبل&amp;#1740; آمده است. مخصوصاً اگر برو&amp;#1740;د سر کار. حقوقها آنقدر وحشتناک ز&amp;#1740;اد است که من واقعا نم&amp;#1740; دانم ا&amp;#1740;نها چه جور&amp;#1740; خرجش م&amp;#1740;کنند. به هم&amp;#1740;ن دل&amp;#1740;ل هم است که دوم&amp;#1740;ن اعجوبه سرزم&amp;#1740;نها&amp;#1740; غرب&amp;#1740; سر از خاک ب&amp;#1740;رون م&amp;#1740; آورد و موجبات در آمدن دو عدد شاخ ز&amp;#1740;با را بر فرق سر شما مح&amp;#1740;ا م&amp;#1740; کند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;ا&amp;#1740;نجا &amp;#1740;ک نفر به تنها&amp;#1740;&amp;#1740; کار 18 نفر را در ا&amp;#1740;ران انجام م&amp;#1740;دهد. البته اصلاً خ&amp;#1740;الات به سرتان نزند که ا&amp;#1740;ن بندگان سفبد و موبور خداوند بلانسبت بعض&amp;#1740; چهارپا&amp;#1740;ان مثل چ&amp;#1740; کار م&amp;#1740;کنند. نه اصلا از ا&amp;#1740;ن خبرها ن&amp;#1740;ست ول&amp;#1740; کار&amp;#1740; هم روز زم&amp;#1740;ن نم&amp;#1740;ماند. د&amp;#1740;گه عقل من نم&amp;#1740;رسه که چه م&amp;#1740;شه مثلاً که ا&amp;#1740;نجور&amp;#1740; م&amp;#1740;شه. برا&amp;#1740; مثال دپارتمان امور ب&amp;#1740;ن الملل دانشگاه ما در نارو&amp;#1740;ک دارا&amp;#1740; تعداد &amp;#1740;ک فقره کارمند است. ا&amp;#1740;شان مد&amp;#1740;ر کل، رئ&amp;#1740;س دفتر، منش&amp;#1740;، کارمند با&amp;#1740;گان&amp;#1740;، کارشناس امور ب&amp;#1740;ن الملل و خلاصه هر چ&amp;#1740; که لازمه تا کار پ&amp;#1740;ش بره هستند. خودش برا&amp;#1740; خودش قهوه م&amp;#1740;ر&amp;#1740;زه، اتاقشو مرتب م&amp;#1740;کنه، نامه هاشو تا&amp;#1740;پ م&amp;#1740;کنه، جواب همه تلفنهاشو م&amp;#1740;ده، در جلسات مد&amp;#1740;ر&amp;#1740;ت&amp;#1740; دانشگاه شرکت م&amp;#1740;کنه، تصم&amp;#1740;م م&amp;#1740;گ&amp;#1740;ره، ماه&amp;#1740; دوبار م&amp;#1740;ره اسلو تا با سازمان مهاجرت و اتباع ب&amp;#1740;گانه و همچن&amp;#1740;ن وزارت علوم جلسه بزاره و هزار تا کار د&amp;#1740;گر. البته ساعت &amp;#1740;ازده و ن&amp;#1740;م م&amp;#1740;ره با سگش قدم م&amp;#1740;زنه و ساعت چهار هم م&amp;#1740;ره ورزش م&amp;#1740;کنه. تنها زندگ&amp;#1740; م&amp;#1740;کنه و ساعت پنج که م&amp;#1740;ره خونه با&amp;#1740;د م&amp;#1740;دداگ (شام نهار) درست کنه و در انتها ا&amp;#1740;نکه ا&amp;#1740;شون ناقابل شصت تا زمستان قطب&amp;#1740; را تا حالا تجربه کرده اند. مثال د&amp;#1740;گر&amp;#1740; در ا&amp;#1740;ن زم&amp;#1740;نه اتوبوسها&amp;#1740; مسافربر&amp;#1740; ب&amp;#1740;ن شهر&amp;#1740; ا&amp;#1740;نجا است. ا&amp;#1740;نجا از ترم&amp;#1740;نالها&amp;#1740; مسافربر&amp;#1740; عر&amp;#1740;ض و طو&amp;#1740;ل با صدها نقر پرسنل و غ&amp;#1740;ره و غ&amp;#1740;ره خبر&amp;#1740; ن&amp;#1740;ست. &amp;#1740;ک راننده که خوب حتماً با&amp;#1740;د باشه. ا&amp;#1740;شون خودش بل&amp;#1740;ط م&amp;#1740;فروشه، اتوبوس را تم&amp;#1740;ز م&amp;#1740;کنه، اطلاعات مس&amp;#1740;ر را م&amp;#1740;ده و هزار جور خدمات د&amp;#1740;گر. بنابرا&amp;#1740;ن از دفاتر فروش بل&amp;#1740;ط و شاگرد راننده و ا&amp;#1740;ن طور چ&amp;#1740;زها خبر&amp;#1740; ن&amp;#1740;ست. در عوض ا&amp;#1740;ن آقا&amp;#1740; راننده با حقوق&amp;#1740; که م&amp;#1740;گ&amp;#1740;ره م&amp;#1740;تونه به راحت&amp;#1740; فکر کنه تعط&amp;#1740;لات را بره اسپان&amp;#1740;ا و &amp;#1740;ا ا&amp;#1740;ن بار جزا&amp;#1740;ر هاوا&amp;#1740;&amp;#1740; را انتخاب کنه.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;سوم&amp;#1740;ن موجود عج&amp;#1740;ب ا&amp;#1740;ن شهر پل&amp;#1740;سها هستند. ما دو ماه&amp;#1740; م&amp;#1740;شد که آمده بود&amp;#1740;م نروژ ول&amp;#1740; هنوز پل&amp;#1740;س ند&amp;#1740;ده بود&amp;#1740;م. &amp;#1740;ک روز &amp;#1740;ک کار&amp;#1740; داشتم به من گفتند با&amp;#1740;د بر&amp;#1740; اداره پل&amp;#1740;س. خلاصه تب کردم، لرز کردم، عرق ر&amp;#1740;ختم و با دست و پا&amp;#1740; لرزان راه&amp;#1740; اداره ا&amp;#1740; شدم که هم&amp;#1740;شه خاطره ا&amp;#1740; ترس آلود ار آنجا داشتم. اداره پل&amp;#1740;س شهر نارو&amp;#1740;ک در طبقه سوم &amp;#1740;ک ساختمان پنج طبقه قرار دارد. درب را باز کردم و با سلام و صلوات وارد شدم. نه نه ا&amp;#1740;نجا که نم&amp;#1740;تونه اداره پل&amp;#1740;س باشه. د&amp;#1740;وارها&amp;#1740;&amp;#1740; به رنگ روشن. م&amp;#1740;ز و صندل&amp;#1740;ها&amp;#1740; انتظار تم&amp;#1740;ز و ش&amp;#1740;ک به رنگها&amp;#1740; شاد و متنوع. پرده ها&amp;#1740; خوشگل&amp;#1740; که رو&amp;#1740; پنجره نصب شده بودند و خلاصه ب&amp;#1740;شتر شب&amp;#1740;ه &amp;#1740;ک خانه ز&amp;#1740;با بود که خانم با سل&amp;#1740;قه ا&amp;#1740; آن را تزئ&amp;#1740;ن کرده باشد. شک نداشتم که آدرس درست بود. جلوتر رفتم و به خانم&amp;#1740; که پشت م&amp;#1740;ز نشسته بود سلام کردم. از لباس فرم خبر&amp;#1740; نبود. خ&amp;#1740;ل&amp;#1740; ساده و معمول&amp;#1740; با لباس&amp;#1740; که م&amp;#1740;شد تن همه زنها&amp;#1740; ش&amp;#1740;ک پوش شهر د&amp;#1740;د. در شهر اما اصلا از پل&amp;#1740;س خبر&amp;#1740; ن&amp;#1740;ست. برا&amp;#1740; من که از شهر پل&amp;#1740;سها و ن&amp;#1740;روها&amp;#1740; انتظام&amp;#1740; آمده بودم ا&amp;#1740;ن موضوع واقعاً تعجب برانگ&amp;#1740;ز بود. ا&amp;#1740;نجا به مردم اعتماد کامل م&amp;#1740;شود اممممممما اگر &amp;#1740;ک روز&amp;#1740; بفهمند از اعتمادشون سوء استفاده شده د&amp;#1740;گه بهتره خودت با زبان خوش بار و بند&amp;#1740;لت را جمع کن&amp;#1740; و بر&amp;#1740; &amp;#1740;ک چز&amp;#1740;ره ا&amp;#1740; برا&amp;#1740; خودت پ&amp;#1740;دا کن&amp;#1740;. چند روز پ&amp;#1740;ش شوهر &amp;#1740;ک&amp;#1740; از همکلاس&amp;#1740;ها&amp;#1740; من را به جرم راندن با سرعت 67 ک&amp;#1740;لومتر در منطقه ا&amp;#1740; که حداکثر سرعت 50 ک&amp;#1740;لومتر بوده دستگ&amp;#1740;ر کردند. مجازات : 26 روز زندان و &amp;#1740;ا پرداخت 20000 کرون نروژ &amp;#1740;عن&amp;#1740; به عبارت مبلغ ناقابل 4 م&amp;#1740;ل&amp;#1740;ون تومان تمام. در ضمن ا&amp;#1740;شان با&amp;#1740;د &amp;#1740;ک دوره کلاس با خرج خودش بگذرونه و تا دو ماه هم نم&amp;#1740;تونه رانندگ&amp;#1740; کنه.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;چهارم&amp;#1740;ن موجود افسانه ا&amp;#1740; ا&amp;#1740;ن سرزم&amp;#1740;ن &amp;#1740;خ زده نشن&amp;#1740;دن صدا&amp;#1740; عز&amp;#1740;ز و دوست داشتن&amp;#1740; بوق اتومب&amp;#1740;ل است. بب&amp;#1740;ن&amp;#1740;ن چه خبره که وقت&amp;#1740; &amp;#1740;ک روز همسا&amp;#1740;ه عراق&amp;#1740; ما بوق زد من و شبنم پر&amp;#1740;د&amp;#1740;م لب پنجره بب&amp;#1740;ن&amp;#1740;م چه خبر شده . ا&amp;#1740;نجا اگر شما وسط جاده اصل&amp;#1740; با&amp;#1740;ست&amp;#1740;د همه اتومب&amp;#1740;لها توقف م&amp;#1740;کنند و صبر تا شما از خر معروف و ب&amp;#1740;چاره ش&amp;#1740;طان ب&amp;#1740;ا&amp;#1740;ن پا&amp;#1740;&amp;#1740;ن و از خ&amp;#1740;ابان رد ش&amp;#1740;ن بر&amp;#1740;ن. روزها&amp;#1740; اول&amp;#1740; که ما آمده بود&amp;#1740;م موقع رد شدن از خ&amp;#1740;ابان منظره قشنگ&amp;#1740; پ&amp;#1740;ش م&amp;#1740; آمد. به محض ا&amp;#1740;نکه در کنار خط عابر پ&amp;#1740;اده شما با زاو&amp;#1740;ه نود درجه نسبت به خ&amp;#1740;ابان قرار بگ&amp;#1740;ر&amp;#1740;د، همه اتومب&amp;#1740;لها متوقف م&amp;#1740; شوند تا شما رد شو&amp;#1740;د. حالا ا&amp;#1740;ن وسط ما آدمها&amp;#1740; تازه از تهرون آمده هم از ترس صبر م&amp;#1740;کرد&amp;#1740;م تا ماش&amp;#1740;نها رد شوند. خلاصه چند ثان&amp;#1740;ه ا&amp;#1740; طول م&amp;#1740; کش&amp;#1740;د تا دوزار&amp;#1740; ما جا ب&amp;#1740;افته که حق و ا&amp;#1740;ن جور چ&amp;#1740;زها &amp;#1740;عن&amp;#1740; چه. و ا&amp;#1740;ن وسط خ&amp;#1740;ابان بود که بند آمده بود و ما بود&amp;#1740;م که هاج و واج به ا&amp;#1740;نها نگاه م&amp;#1740;کرد&amp;#1740;م.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font face="Tahoma" size="2"&gt;حالا فعلاً ا&amp;#1740;نها را داشته باش&amp;#1740;ن تا بعداً بق&amp;#1740;ه عجا&amp;#1740;ب چندگانه ممالک ع&amp;#1740;ر اسلام&amp;#1740; را براتون تغر&amp;#1740;ف کنم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-7663205072680087178?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/7663205072680087178/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/03/blog-post_27.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/7663205072680087178'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/7663205072680087178'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/03/blog-post_27.html' title='عجایب چندگانه ممالک غیر اسلامی (1)'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-1832211465345311748</id><published>2009-03-20T17:30:00.011+01:00</published><updated>2009-03-21T16:58:23.671+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه روزانه های من'/><title type='text'>آغاز سال 1388 خورشیدی</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font face="Tahoma" size="2"&gt;کوتاه، مختصر و مف&amp;#1740;د بگم: سال نو مبارک&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;table border="0" cellpadding="0" cellspacing="0" width="353" id="table1"&gt;&lt;tr&gt;&lt;td&gt;&lt;p align="center"&gt; &lt;a href="http://www.persiangraphic.com/"&gt;&lt;img border="0" src="http://2.bp.blogspot.com/_QEireH8HrB8/ScPL8Nn4BeI/AAAAAAAAADU/V8Y3zwg8X2U/s400/Haft-Sin.jpg" alt="پرش&amp;#1740;ن گراف&amp;#1740;ک" width="353" height="252" align="left"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font face="Tahoma" size="2"&gt;امسال سال نو&amp;#1740; عج&amp;#1740;ب&amp;#1740; را ا&amp;#1740;نجا آغاز کرد&amp;#1740;م. برف که خوب طب&amp;#1740;ع&amp;#1740; بباره. 6 ماهه که برف م&amp;#1740; باره. من هم که ساعت 11 صبح زدم ب&amp;#1740;رون تا &lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_QEireH8HrB8/ScPOn1mF_fI/AAAAAAAAADc/tnkY9EQX46c/s1600-h/SP_A0104.jpg"&gt;ماش&amp;#1740;نم&lt;/a&gt; را ببرم تعم&amp;#1740;رگاه و وسط راه گرفتار ا&amp;#1740;ن ابوط&amp;#1740;اره شدم، چون خاموش شد &amp;#1740;کهو&amp;#1740;&amp;#1740; و د&amp;#1740;گر روشن نشد و باق&amp;#1740; قضا&amp;#1740;ا. بنابرا&amp;#1740;ن امسال سال نو را در حال&amp;#1740; آغاز کرد&amp;#1740;م که من و شبنم نه تنها دور از خانواده گرممون بود&amp;#1740;م بلکه پ&amp;#1740;ش هم هم نبود&amp;#1740;م. خلاصه خدا به خ&amp;#1740;ر بگذرونه امسال رو.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font face="Tahoma" size="2"&gt;اما هم&amp;#1740;شه با&amp;#1740;د ن&amp;#1740;مه پر ل&amp;#1740;وان را د&amp;#1740;د. ما هم نشست&amp;#1740;م و هر چ&amp;#1740; نگاه کرد&amp;#1740;م تا چند قطره ا&amp;#1740; آب ته ا&amp;#1740;ن ل&amp;#1740;وان بب&amp;#1740;ن&amp;#1740;م و مثبت اند&amp;#1740;ش بش&amp;#1740;م د&amp;#1740;د&amp;#1740;م نه اصلاً خبر&amp;#1740; ن&amp;#1740;ست. ا&amp;#1740;ن بود که ناگهان دست امدادها&amp;#1740; غ&amp;#1740;ب&amp;#1740; از راه رس&amp;#1740;د و &amp;#1740;ک پارچ آب ر&amp;#1740;خت تو ل&amp;#1740;وان ما و ما د&amp;#1740;گر الان خ&amp;#1740;ل&amp;#1740; به آ&amp;#1740;نده و امسال نگاه مثبت&amp;#1740; دار&amp;#1740;م انشاالله.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font face="Tahoma" size="2"&gt;حالا هم&amp;nbsp; که دارم ا&amp;#1740;ن متن را م&amp;#1740;نو&amp;#1740;سم، شبنم خانم مشغول ته&amp;#1740;ه ناهار روز ع&amp;#1740;د هستند و بو&amp;#1740; ماه&amp;#1740; و سبز&amp;#1740; پلو همه جا پ&amp;#1740;چ&amp;#1740;ده. البته&amp;nbsp; ما ا&amp;#1740;نجا به رسم نروژ&amp;#1740; ها روز&amp;#1740; دو وعده غذا م&amp;#1740; خور&amp;#1740;م که عبارتند از صبجانه و &amp;quot;ناهارشام&amp;quot; که به نروژ&amp;#1740; بهش م&amp;#1740;گن م&amp;#1740;دداگ(&lt;span lang="en-us"&gt;Middag&lt;/span&gt;). بفرما&amp;#1740;&amp;#1740;د سبز&amp;#1740; پلو با ماه&amp;#1740;.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;font face="Tahoma" size="2"&gt;دوباره سال نو مبارک و برا&amp;#1740; همتون روزها&amp;#1740; خوب و گرم&amp;#1740; آرزو م&amp;#1740;کنم.&lt;/font&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-1832211465345311748?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/1832211465345311748/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/03/blog-post.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/1832211465345311748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/1832211465345311748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='آغاز سال 1388 خورشیدی'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_QEireH8HrB8/ScPL8Nn4BeI/AAAAAAAAADU/V8Y3zwg8X2U/s72-c/Haft-Sin.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-1842088256585415302</id><published>2009-02-21T22:15:00.010+01:00</published><updated>2009-03-21T16:58:42.305+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه داستانهای من'/><title type='text'>مرز</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;انسان به تمام معنی موجود شگفت انگیزی است و به نظر من کسی که این خط قرمز را اختراع کرده از همه شگفت انگیزتر بوده است. ببین این خط عجیب چگونه می تواند همه چیز تو را با گذر از خود عوض کند. وقتی در انتظار عبور از آن ایستاده ای می توانی به آسمان آن سوی خط فکر کنی و به چمن هایی که حتماً شاداب تر و زیباترند. درختهایی با سایه های خنکتر، مردمی مهربانتر و شادتر، غذاهای لذیذتر و احترام بیشتر. احساس پرنده ای را داری که صاحبت قصد باز کردن درب قفست را دارد. اصلاً به این موضوع فکر نمیکنی که شاید این درب به قفس دیگری راه داشته باشد. رفتن زیبا است و ذات تغییر دلپذیر. چگونه می شود دنیا را، با این خط شگفت انگیز چنین هوشمندانه تقسیم کرد. اگر آن طرف خط باشی چنین است و چنان و اگر این طرف باشی همه چیز می تواند صورت دیگری به خود بگیرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;حدود 5 نفر دیگر به من باقی مانده بود. صدای همهمه مردم در سالن کوچک اما تمیز کنترل گذرنامه فرودگاه یوتبر (گوتنبرگ) دلهره من را چند برابر کرده بود. به خط قرمزی نگاه می کردم که هر لحظه به من نزدیکتر می شد. همواره و در همه عمرم از این خط قرمز لعنتی واهمه داشته ام. مثل مرگ می ماند که نمیدانی در آن طرفش چه انتظارت را می کشد. اگر به من اجازه عبور ندهند چه؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اولین باری که با مفهوم مرز آشنا شدم را درست به خاطر ندارم. خاطره من محدود به صحنه مبهمی از شیروانیهای قرمز رنگی است که پدرم به من نشان می داد. آنجا سرزمین دیگری بود با مردمی دیگر. آن زمان آنجا هنوز شوروی نامیده میشد. نمیدانستم آنها چگونه شمایلی دارند و چه می خورند. البته همیشه این پرسش که چه می خورند برای من از همه چیز مهمتر بوده است. دلیلش را شاید باید در اضافه وزن همیشگی من جستجو کنید. بار دوم مرز را در آستارا دیدم. نوروز بود و ما به سفری نوروزی در آستارا رفته بودیم. حس خوب آنطرف بودن، قلبم را به تپش درآورده بود. تا آن روز پایم را از سرزمین مادری بیرون نگذاشته بودم. اما امروز که پشت خط فرمز مرز سوئد ایستاده ام بارها و بارها از مرز رد شده ام ولی هنوز همان حس روز اول را دارم. احساس خوب تغییر و رهاشدگی. شاید آنطرف بتوان زندگی نویی آغاز کزد که دور از درد و رنج باشد. مرز زمینی داستانی دارد و مرز فرودگاهی داستانی دیگر. در عبور از مرز زمینی از سرزمینی وارد سرزمین دیگری میشوی. همه چیز مطابق قوانین فیزیک درست است. اما مرز فرودگاهی یعنی گذر از هیچ جا به جایی. در جایی ایستاده بودم که نه سوئد بود و نه ایران و نه هیچ کشور دیگری. حس عجیبی مثل اینکه به مریخ رفته باشی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;نفر بعدی من بودم. شبنم در حال عبور از خط کذایی بود. حالا باید می رفتم. نفسم را در سینه حبس کردم و با قدمهایی لرزان پیش رفتم. اگر نتوانم رد شوم چه؟ شبنم بیچاره تک و تنها در دنیای آن طرف این خط قرمز حتماً غصه خواهد خورد از تنهایی. مدارکم را تحویل دادم و با نگرانی به آن سوی خط نگریستم. خدای من آن طرف چه زیباتر بود. این طرف بودن برایم مثل یک تحقیر بود، مثل یک لکه ننگ که باید زودتر پاکش میکردم. اگر راهم ندادند التماس میکنم، داد می زنم، شکایت میکنم، نه نه ... تهدید میکنم، میگویم خودم را خواهم کشت، شاید سکوت بهتر باشد و چشمهای اشکبار.... حتماً دلشان به رحم خواهد آمد و کاری برایم خواهند کرد. خانم پلیس داشت مدارکم را بررسی میکرد. خشک و عبوس. اصلاً نمی شد از چهره اش حدس زد که چه خیالی در ذهن دارد. به من نگاه کرد. خنده ای مصنوعی و زورکی بر چهره ام نشاندم. سرش را دوباره فرو کرد در پاسپورتم. سوالی کرد و پاسخی شنید و دستش را با یک مهر بالا برد. به نظرم همه چیز داشت با دور کند پخش می شد. به آدمهای خوشبخت آن طرف نگاه کردم. دست پلیس پیر به آرامی داشت پایین می آمد. یعنی این مهر چه معنی و مفهومی دارد؟ خدا کند این هم مثل آن خط لعنتی قرمز نباشد. هوا سنگین شده بود و نفس کشیدن سخت. دلم می خواست بدوم و از خط قرمز رد شوم تا از هوای تازه آن طرف ریه های مشتاقم را پر کنم. دست پلیس با صدای وحشتناک و کش داری بر پاسپورتم خورد. لعنتی چرا دستت را بر نمیداری؟ .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;سرش را آرام و با طمانینه به بالا آورد. تعجب کردم چون خنده ای بر چهره داشت. "به سوئد خوش آمدید، اقامت خوبی داشته باشید." باورم نمیشد، خدای من، حالا من هم آن طرفی بودم. با تمام وجودم از او تشکر کردم. ذوق زده شده بودم. سند افتخار دیگری در دستم بود. برای یک بار دیگر می توانستم از نو شروع کنم. در سرزمین جدیدی که حتماً آسمان آبی تری داشت. به سمت خط قرمز یورش بردم. می دویدم . درست مثل خط پایان یک مسابقه دوی چند هزار متری بود. از عمق وجودم می خندیدم و به شبنم نگاه می کردم. پاسپورت را در هوا تکان دادم و از خط گذشتم. هوای تازه... دلم خنک شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;(ششم مرداد 1387)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-1842088256585415302?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/1842088256585415302/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/02/blog-post_21.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/1842088256585415302'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/1842088256585415302'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/02/blog-post_21.html' title='مرز'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1838536077567211964.post-7125354367127756973</id><published>2009-02-15T01:58:00.010+01:00</published><updated>2009-03-21T16:58:52.348+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترچه داستانهای من'/><title type='text'>پرواز</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;صدای میهماندار پرواز هفتگی ایران ایر از تهران به گوتنبرگ (و یا آن جور که سوئدیها می گویند یوتبر) که داشت با انگلیسی افتضاحی دربهای خروج اضطراری هواپیما را معرفی می کرد، افکار مرا دوباره پریشان کرد. این دیگر خیلی واقعی تر از کابوسهای چند ماه اخیر بود و من رسماً داشتم ترک وطن می کردم. قلبم فشرده شد و به وضوح صدای شکستن و پاره شدن ریشه های عمیقی را شنیدم که مرا به خاک عزیزی وصل کرده بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همیشه تصورم از شنیدن چنین حرفهایی یک نوع فیلم بازی کردن بود، ولی آن دوشنبه کذایی در صبحگاهان نه چندان خنک یک تابستان داغ و در فرودگاه امام به همه خنده های موذیانه خودم در قبل لعنت فرستادم. چشمهای پر اشک مادرم و سفارش های تا لحظه آخرش برای اینکه خودم را خوب بپوشانم برای من که همین چند روز پیش مرز 35 سالگی را درنوردیده بودم ملغمه عجیبی از خنده و گریه را به ارمغان آورده بود. اشکم سرازیر شد، اما آن مرد خشن درونی تندی اشکهایم را پاک کرد و به یادم آورد که مرد گریه نمی کنه، مخصوصاً اگر همسر غمگینش کنارش نشسته باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم سعی می کردم کلماتی برای دلداری همسرم شبنم پیدا کنم که غرش موتورهای هواپیما آن ترس قدیمی از پرواز را به سراغم آورد. پنجه هایم به دسته صندلی قفل شد و با همه توانم سرم را به پشتی صندلی فشار دادم. همه معادلات پرواز و ضرایب ایمنی ساخت هواپیما که لامصب همیشه حدود یک در نظر گرفته می شود به سرعت از جلوی چشمانم گذشتند. روزهای کارآموزی در آشیانه تعمیرات ایران ایر را به خاطر آوردم و تا آخر باند به آن پوسته نازک فلزی فکر کردم که الان مثلاً قرار بود از من محافظت کند. یاد دکتر ابراهیم زاده افتادم و درس طراحی بدنه سازه های هوایی و آن پیچ های کوچکی که الان این موتور عظیم کنار گوش من را به آن بال لرزان و پر کاهی وصل کرده بود. فشار خونم به وضوح بالا رفته بود و عرق سردی بر بدنم نشسته بود. ماهیچه هایم را تا جایی که می شد منقبض کردم و یک بار دیگر تمام حرفهای میهماندار هواپیما درباره درب های خروج را در ذهنم دوره کردم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناگهان به یاد شبنم افتادم. احساس گناه عمیقی به سراغم آمد. در تمام لحظاتی که داشتم خودم را برای یک نجات هوشمندانه در اثر سقوط احتمالی هواپیما آماده می کردم به کل از یاد برده بودم که باید نقشه را برای دو نفر طراحی کنم. به آرامی و با شرمندگی عضلات منقبض گردنم را به سمتش گردانم و در همان لحظه دایره فوت پس از دعای او به سمت من رسید و هوای معنوی آرامش بخشی را بر صورتم پاشید. او داشت یک سفر امن و خوش برای همه آرزو میکرد و دعایش را به رسم سنت بر همه فوت می کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرامش عجیبی با آن نسیم معطر بر من مستولی گردید و در همان لحظه چرخهای غول آهنی سفید رنگ ما از زمین کنده شد. حس خوب پرواز و رها شدگی من را در خلسه بی نظیری فرو برد. شل شدم و در صندلی نرم خود فرو رفتم. بی اختیار زمزمه کردم خداحافظ. خداحافظ تهران شلوغ، پر سرو صدا، دودآلود و بد بوی من. خداحافظ ترافیک وحشتناک صبحگاهی، خداحافظ استرس، خداحافظ آقای ویرگول، خداحافظ اخبار دروغ بیست و سی که همیشه سر من را به درد می آوردی، خداحافظ رنوی خاکستری چابکم، خداحافظ مادر عزیزم، پدر خوبم و خواهرها و برادرهای وصله جانم، خداحافظ سرزمین پارسایان. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادرم در آخرین لحظه در جواب من که گفته بودم گریه نکن سال دیگه میام میبینمت گفت نمی دانم واالله که تا سال دیگه زندم باشم و من را آتش زده بود. خدایا همه را به دست تو می سپارم تا تقدیرت چه باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوابم گرفته بود و اوج گرفتن هواپیما من را با خود به آسمان می برد. حس خوب از نو شروع کردن و تولد دوباره را داشتم. سلام بر زبانم جاری شد. سلام به زندگی جدید، سرزمین جدید و مردم جدید. سلام به غرب. صدای شکستن آخرین ریشه را شنیدم.&lt;br /&gt;(ششم مرداد 1387)&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1838536077567211964-7125354367127756973?l=living-in-norway.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://living-in-norway.blogspot.com/feeds/7125354367127756973/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/02/blog-post.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/7125354367127756973'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1838536077567211964/posts/default/7125354367127756973'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://living-in-norway.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='پرواز'/><author><name>شهرام یزدان پناه    Shahram Yazdanpanah</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04202112595560248281</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry></feed>
